بازمانده ازقرن اول هجری
دکترعلی اکبرخانمحمّدی
11- داستان یزیدبن طثریه ومحبوبه اش وحشیه
این مرد که باید اورا دونژوآن عرب لقب داد،اوّلاً چنانکه از نامش بر میآید به مادرش منسوب بوده و از پدرش خبری در دست نیست، و در ثانی از منتسبان قبیله بنی قَشیر بود که در بعضی منابع ذکر او به زیبایی ظاهر و دل انگیزی شعر و شیرینی بیان رفته است. همان منابع گفتهاند به خاطر خصایلی که ذکرشان گذشت یزید بیشتر علاقه داشت در جمع زنان حضور یابد و برایشان شعر بخواند و آنها نیز شیفته زیبایی ظاهر و گفتار شیرین او میشدند.
تا آنجا که میدانیم او برادری بنام "تور" داشت که نسبتاً ثروتمند و یزید گهگاه شترهای او را به چرا میبرد. یکبار که او از صحرا باز میگشت به جمعی از زنان برخورد و آنها او را دعوت به خوردن نمودند. امّا از آنجا که چیزی برای خوردن نداشتند یزید کاردی از آنها گرفت، شتری از آن برادرش را نحر کرد و آن زنان را مهمان نمود. بعداً برادرش در مقابل این سخاوت یزید خشمگین شد، ولی کاری نمیتوانست بکند. حتّی گفتهاند یزید از کسانی پول قرض میگرفت و برادرش ناچار بود آنها را بپردازد. غرض از بیان این جزئیّات آشنایی با روحیه یزید و اینکه به عشق بیش از مال اهمیّت میداد است. یکبار یزید به کسی بدهکار بود و او به حاکم وقت، عقبه بن شریک شکایت برد و در نتیجه یزید برای مدتی زندانی گردید. امّا در فرصتی پیش آمده از زندان حاکم گریخت و با شتر حاکم به خانه او رفت. حاکم که از دیدن یزید تعجب کرده بود دلیل باز آمدنش را پرسید، آنگاه یزید قصیدهای را که در مدح حاکم سروده بود خواند و اونه تنها یزید را بخشید که بلکه شترش را هم به او جایزه داد.
یزیدبن طثریه تنها یک دون ژوآن به سبک عربی نبود که کارش فریب زنان باشد، بلکه چنانکه از اشعارش بر میآید او طرفدار عشق در هر طریق وهر جهت بود و میگفت هیچ کاری اگر عشق در آن نباشد لطفی ندارد. زندگی بدون محبت زنان کاری عبث است. برخی ذکر کرده اند که او بدین واسطه به زنان عشق می ورزید که مردی عِنّین بود. امّا به واقع این نمیتوانست حقیقت داشته باشد.شاید در یک ماجرای عشقی و به جهت انتقام گیری او را از مردی ساقط کرده باشند،ولی عشق او را به زنی بنام وحشیه نمیتوان انکار کرد.
در احوالات یزید آمده است که او عاشق زنی از قبیله جرم به نام وحشیه بود.ابوالفرج اصفهانی درالاغانی ذکـرمی کند که اوزیباترین زنان عرب بود.امانظربه اینکه قبیله جرم ازآنهادوربودیزیدازعشق بی طاقت شده وبه حالت موت افتاد. پسر عمویش چارهای اندیشید و به جستجوی قبیله وحشیه رفت که از اتفاق با غلام او برخورد کرد و از غلام نشان وحشیه را گرفت. او گفت به خدا وحشیه انسان است و از وقتی با مردی از قبیله بنی قًشیر (یعنی یزید) برخورد کرد وحشیه شده ،که وحشیه لقب این زن و چیزی در حد مجنون بوده است.یعنی ازعشق بـدین حال افتاده. چنین شدکه یزید دریافت که وحشیه هم نسبت بدو تعلق خاطر پیدا کرده و لذا به دیدار او رفت و همین ملاقات بود که آتش عشق
یزید را تیزتر کردوازآن پس علناًاشعاری دروصف این زن وزیبایی وعشق اوسرود
این نکته را هم ناگفته نگذاریم که به استناد اخبار و اشعار موجود یزید بن طثریه تنها اهل سخنوری و تعشّق نسبت به زنان نبود، بلکه در همان حال جنگاوری بی باک و در جنگهای قبیله ای اوپرچم قبیله راحمل می کرد.وعاقبت هم جان برسراین جنگاوری خودنهادودر حوالی سال 126 هـ .ق یا چنانکه صاحب الاغانی گفته است در زمان خلافت بنی عباس دشمنان او تجمعی تشکیل دادند و طی آن یزید را به قتل رساندند. شمار زیادی از شاعران عصر او را مرثیه گفتند که ازآن جمله بودند دختر و مادرخود یزید. چنانکه وحشیه جرمیه هم مرثیه ای ازبرای اودارد
12- داستان عشق لیلی أخیلیّه وتوبه بن حمیر
عرب راعموماً عادت بر این نبود که از زنان عاشق سخت گویند و راویان بیشتر ذکر شاعران مرد را در آثار خود میآوردندوکمتر خبری از زنان شاعره میدادند. امّاوقتی سخن از شاعرۀ معروف عرب لیلی اخیلیّه میرود فی الواقع گویی ازاین قاعده عدول کرده واین باراین زن را بعنوان شاعرۀ کبیر عرب،یعنی لیلی بنت عبدالله بن رحال (یا رحاله)وملقب به لیلی أخیلیّه میشناسند. صاحب الاغانی ضمن ذکر نام و نشان او به قراری که گذشت قید مینماید که لیلی از متقّدمان شعر عربی در دوران صدر اسلام بوده. نکته قابل یادآوری اینکه لیلی،برخلاف زنان شاعردیگرعرب، به هیچ وجه شاعرۀ گمنامی نبود. بلکه اشعار او در همه اعصار معروف و آواز خوانان به آواز میخواندند. آنچه لیلی را بیش از هر چیز معروف ساخت تفاخر او به عشق مردی بنام توبه بن حمید است،کسی که گفته شده حرفه راهزنی داشت و از اینجهت بین همگان از شهرت خوبی برخوردارنبود. شعر لیلی وصف آنچیزهایست که میان آندو گذشته و سرانجام قسمت اعظم اشعارش در مرثیه این توبه است که در یک درگیری به دست دشمنانش کشته شد.
نگارنده چندین سال پیش درانگلیسی منظومه ای می خواندم که اکنون نام گوینده وزمان سرودن آن راازیادبرده ام وتاآنجاکه یادم می آیدمنظومه ای موزون ومقفی به زبان انگلیسی بودبه نام راهزن((the highwaymanوآن داستان عشقی بود میان یک راهزن ودختریک مسافرخانه دار واینکه ماموران دولتی به دنبال مردبودند ودخترک چگونه بافداکاری اوراازخطرآگاه وجانش رانجات داد.چقدرمایه های این داستان شبیه داستان لیلی ومعشوقش توبه است!
بدین قرار داستان عشق ایندو از عجایب داستانهای عشقی در صدر اسلام است، به ویژه که در تمام اعصار عربی بعدازآن چنین چیزی بیسابقه مینماید. به بیان دیگر اینجا داستان عشقی بیان میشود که فاعل آن یک زن عرب بود! در مقابل، چون دیگر داستانهای عشقی عربی، اینجا هم از معشوق یعنی توبه چیز زیادی نمیدانیم جز اینکه اهل جنگ و منازعه و متّصف به صفت راهزنی بود که در نتیجه یکی از منازعات بین قبیلهای به قتل رسید.
اینکه این عشق چگونه اتفاق افتاد و مراحل آن به چه ترتیب بود، چیزی نمیدانیم. فقط گفته شده که ایندو بر هم عاشق شدند و لیلی را عادت بود که نه به طور پنهان، بلکه آشکارا به دیدن توبه میرفت. این ملاقاتها به قدری تکرار شد که باعث ناراحتی برادران و بستگان لیلی گردید و لذا توبه را ناگزیر کردند از لیلی خواستگاری کند. امّا این بار هم پدر لیلی چنین خواستگاری را قبول نکرد و گویی این سرنوشت معشوقگان عرب،چه زن وچه مرداست،که پدرها یا اقوامشان با وصال آنها با عاشقان یا معشوقگانشان مخالفت نمایند.
می شودپرسیدآیا این حرکتی بود برای تحقیر عشق و عاشقی از طرف آنان ؟ یا به قول امروزیها نوعی سادیسم برای آزار عاشقان و معشوقان؟ یا شاید اصولاً رسم بود با کسانی که نام دخترانشان،واینجاالبته پسرانشان، را در شعر می بردند و بیاد آنان شعر میسرودند و به عبارتی آنها را رسوا مینمودند، چنین رفتاری داشته باشند؟یاشایدسابقه بدتوبه باعث این امرمی گردید؟ امّا لیلی که خود دختری شاعره و خواهان توبه بود، با او دیگر چرا؟
چنین شد که پدر لیلی اندک زمانی بعد و برای جلوگیری از رسوایی بیشتر او را به همسری یکی از افراد قبیله "بنی ادیع" در آورد. توبه از این عمل بسیار رنجیده شد، لیکن به دیدارهایش با لیلی ادامه میداد تا اینکه به شکایت شوهر لیلی حاکم آن زمان دستور داد در صورت تکراردیدار خون توبه هدر است. از این پس بود که ملاقات دو دلداده مشکل و بلکه محال گردید. ابوالفرج اصفهانی در الاغانی میگوید که خلیفه آن زمان معاویة بن ابوسفیان از راه شماتت لیلی را گفت: وای بر تو ای لیلی! آیا معشوق تو توبه چنان بود که مردم میگویند؟ و او با جسارت تمام جواب میدهد: "ایامیر مؤمنان، هر آنچه مردم میگویند حقیقت ندارد. مردم نسبت به اهل نعمت حسادت میورزند .."
از این روایت دانسته میشود که اوّلاً لیلی مجلس معاویه را دریافته بود و معاویه که بعضی روایات از علاقه او به توبه را شنیده بود چنین خطابش کرد، و او هم متقابلاً با شجاعت تمام از محبوبش دفاع کرد و نه تنها گفته مردم را نسبت به او تهمت دانست، بلکه با جسارتی در خود در مقابل خلیفه شجاعت و دلاوری او را ستود و بر اقران برتریش داد.و این در حالی بود که چنانکه گذشت عموماً توبه را به راهزن بودن میشناختند. با توجه به زمان معاویه اوّل (41-60هـ . ق) زمان لیلی را باید در نیمه اوّل قرن اوّل هجری دانست.
لیلی این چنین از معشوق خود توبه دفاع میکند، در حالیکه شاعران مرد در این مواقع اولاً به مضمون "أعذب الشعر اکذبه" (کز اکذب اوست احسن اوـ نظامی) اصل قضیه راچه بساحاشا و مقصود درونی خود را نفی میکنند.همان روایت به ما میگوید که معاویه از این جسارت او محظوظ شد و جایزهای کلان به او داد. ثانیاً لیلی در اوان جوانیش بود که با معاویه ملاقات میکند. چنانکه روایت دیگری حاکی از آن است که لیلی باسبط معاویه، یعنی عبدالملک بن مروان اموی که در فاصله سالهای 65 الی 86 خلافت کرده هم ملاقاتی داشته که بنابرروایت در این زمان لیلی عجوزهای بود که یکبار نزد همسر خلیفه،یعنی عاتکه دختر یزید بن معاویه ـ که اوخودداستان دیگری داردکه ذکرش می آید ـ نشسته بود، به طوریکه خلیفه وقتی وارد شد او را نشناخت و سؤال کرد کیستی؟ گفت فلانی هستم، گفت تو همان هستی که توبه را با آن اوصاف ستودهای، دیگر برای ما چه باقی گذاشتی؟! گفت خدا را برایت باقی گذاشتهام، و نسبت با قریش داشتن و خیالی توأم با آرامش و زنی فرمانبردار .." این زبان آوری لیلی عاتکه را به خشم آورد و رو به لیلی کرد و گفت: از مردی بدوی و بدنام در حضور خلیفه چنین سخن می گویی!؟
حقیقت این است که حکایت عشق لیلی اخیلیّه نسبت به توبه بن حمیر همگان را به شگفت میآورد. روایت است حجاج بن یوسف روزی از لیلی پرسید: جوانیت رفته است و کار تو و توبه تمام شده است. پس تو را قسم میدهم که با من صادق باشی.آیا به واقع بین شما دو نفر ارتباطی ازنوع جنسی نبود، و آیا توبه هرگز تو را به گناه نخواند؟ لیلی برای حجاج سوگند خورد که عشق او به توبه و عشق توبه به او یک عشق پاک بود، علیرغم اینکه در مواقعی با هم تنها بودند و امکان هرگونه ارتباطی برایشان مقدور بود.
چنانکه قبل از این اشاره شد بیشتر اشعار لیلی را مراثی تشکیل میدهند که در مرگ توبه سروده است. وقتی خبر کشته شدن توبه به لیلی رسید به سختی گریست و آنگاه در قصیدهای طولانی که یکی از سوزناکترین قصاید اوست توبه را چنین مرثیه گفت:
و توبه أحیّا من فُتاه حیّیه و أجراَ من لیث نجفّان خادرِِ
ونعم الفتی ان کان توبه فاجرا و فوق الفتی ان کان لیس بفاجر
(یعنی توبه از آن جوانان قبیله بود که هماره زنده است و من مردن او را باور ندارم. او بهترین جوان بود حتّی اینکه گفتند بدکار بود و اگر چنین نبود برترین همه جوانان بود.)
و سرانجام داستان چنین پایان مییابد که لیلی تا آخر عمر و سالها بعد از مرگ توبه به عشق او وفادار بود و نام او را در شعرش میبرد.
در اینجا داستان سوزناکی از آخرین وداع لیلی با قبر توبه گفته شده که منابع مختلف ذکر کرده اند و ما خلاصه آنرا از الاغانی میآوریم. روایت شده که وقتی لیلی به همراه شوهرآتی و اقوامش به سفر رفته بود و اتفاقاً گذرش به قبر توبه افتاد. از شوهر اجازه خواست که قبر توبه را زیارت کند. امّا او قبول نمیکرد تا سرانجام با اصرار لیلی موافقت کرد. لیلی خود را بر روی قبر افکند و به محزونترین لحنی گفت: السلام علیک یا توبه. آیا تو آن نیستی که گفتهای:
و لواأن لیلی الاخیلیّه سلمت عَلیّ و دونی تربه و صفائح
لسلمت تسلیم البشاشته اوزقا الیها صدی من جانب قبر صائح..
(یعنی اگر لیلی اخیلیه مرا سلام گوید و در آن حال من زیر خاک هم باشم جواب سلام او را با بشاشت میدهم و صدای آن را از جانب قبر من میشنود.)
در این زمان جغدی که ساکن قبر مجاور توبه بود نالهای کشید و همین باعث شد شتر لیلی رم کند و او را لگد بزند بطوریکه در همانجا مرد و کنار قبر معشوقش دفنش کردند. این بود داستان یکی از عجایب عشقی عرب که زنی دلدار خود را در شعرش وصف میکرد و سرانجام هم در کنار او به خواب ابدی فرومی رود.
13- داستان عشق ابودهبل وعاتکه دخترمعاویه
حقیقت این است که وقتی عشق بر در قلب کسی میکوبد فرق نمیکند که عاشق و معشوق فقیر باشند یا غنی، بزرگزاده باشند یا عوام الناس، دختر خلیفه باشد یا جوانی عاشق پیشه. دراینجا داستان بر سر عشقی است میان جوانی عرب از مردم عادی و دختری منسوب به مقام خلافت. چیزی که شبیه به داستانهای خیالی هزار و یک شب مینماید و بایدبه همان شیوه بیان کنیم:
یکی بود یکی نبود، روزی روزگاری در بین جوانان عرب و در آن دوران که صدر اسلام باشد جوانی بود خوشرو، خوش سخن، شاعر پیشه و خلاصه صاحب تمام صفاتی که یک مرد خوب عرب میتوان داشته باشد. نژاد او از اشراف بنی جُمح بود و مادرش از قبیله هزیل که به او هزیله بنت سلمه میگفتند. اسم این جوان، یا آنچه بدان خوانده میشد ابودهبل بود. او در قبیله مادرش هذیل بزرگ شد که در کوهستانهای نزدیک مکّه ساکن بودند. اهل این قبیله به جود و بخشش و نیز سرودن شعر شهرت داشتند.
و امّا محبوبه او عاتکه، دختر معاویه بن ابوسفیان، اوّل خلیفه بعدازخلفای راشدین وسرسلسله خلفای اموی دراسلام بود. داستان عشق ایندوتن از آنجا شروع شد که یکبار عاتکه، دختر امیرالمؤمنین،ازدمشق عزم سفر حج و دیدار از عراق نمود و لذا با کاروانی از همراهان بدان سو روان شد و دربادیه طی طریق مینمود. در محلی که گرما بسیار شدت داشت دستور داد که پردههای خیمهاش را بالا بزنند و خود بدون حجاب درون خیمه نشسته بود. در همین زمان ابودهبل از آنجا گذر میکرد و چون عاتکه را با آن وضع دید شیفته جمال او شد. عاتکه که وجود او را حس کرده بود دستور داد پردهها را به وضع اوّل برگردانند. ولی در همین چند لحظه تیر عشق او به قلب جوان شاعر اصابت کرده بود و آنچه نباید بشود شد.ابودهبل را قصیده است با این مطلع که:
انّی دعانی الحین فاقتادنی حتّی رأیت الظبی بالباب
(یعنی من درحال عبورازجایی بودم که برحسب تصادف آهویی رابردرخیمه ای دیدم)که همه میدانستند این ظبی (آهو) که بر در خیمه دیده همان عاتکه است. خلاصه به زودی داستان عشق او در مکّه شایع شد و اشعار ابودهبل به دهان خوانندگان و نوازندگان عرب افتاد. در شعر اشاراتی هست که این آهو در قصری محصور و بر درهای آن نگهبانان و پردهداران هستند.که البته منظور او قصر سلطنتی معاویه در دمشق، نگهبانان بر در آن و سرانجام معاویه که خلیفه و پدر دختر است بود.
روایت به ما میگوید وقتی این شعر به گوش عاتکه رسید اززیبایی آن به شگفت آمد و جایزهای ارزنده برای شاعر فرستاد. این نکته راهم اضافه نماییم جایزه ای که عاتکه فرستاد لباسی از آن خودش بود که یکبار پوشیده بود. این به چه معنی میتوانست باشد؟ جز اینکه شاعرراامیدوارمی کردومی گفت شعر تو چون جامه بر تن من آشکارست و من پذیرای این عشق هستم. همین پیام آشنایی باعث شیفتگی بیشتر ابودهبل گردید و در نتیجه بعد از خروج معشوق از مکّه، بدنبال او روانه دمشق شد.
امّا در دمشق شرایط بدان سادگی مکّه نبود. خلیفه که خبر این عشق بدو رسیده بود نگهبانان دخترش را بیشتر کرد و از آنطرف معشوق هم نتوانست به وعده های دیدارش با عاشق وفا کند و جدایی بیش از حد متصّور شد. انتظار ابودهبل و بدنبال آن شور و اشتیاق او باعث شدند اشعار بیشتری در این باب بسراید و گهگاه حتّی نام معشوق را هم در شعرش بیاورد. پس از زمانی بیماری به ابودهبل روی آورد و اورا برای مدتی طولانی در بستر انداخت.
طبیعی است این اشعار به گوش معاویه هم میرسید و تجاهل میکرد، تا اینکه در یکی ازمراسم نمازهای جمعه که مردم و از جمله ابودهبل بر او وارد شده بودند، وقتی همه بازگشتند معاویه ابودهبل را بخواند و در کنار خود نشاند و چون محل خالی شد بدو گفت تصّور نمیکنم در این روزگار در قریش شاعر تر از تو پیدا شود و یکی از اشعار او را که در شام برای عاتکه سروده بود قرائت کرد.
ابودهبل که وحشت کرده بود گفت: این من نیستم که چنین شعری میگویم، بلکه این اشعارندکه بر زبان من جاری میشوند. معاویه او را آرام کرد و بدو گفت: از جانب من نگران نباش،چون من عزت نفس دخترم را میشناسم. ولی از یزید بر تو میترسم که او جوان است و عصبیّت خانوادگی دارد. لذا بهتر است تا چشم زخمی بتو نرسانده از اینجا دور شوی.
ابودهبل این توصیه خلیفه را پذیرفت و بزودی عازم موطنش مکّه شد. ولی مکاتبه و شعرسرایی برای عاتکه را ادامه داد و طی اشعاری سوز درون خود را او در میان میگذاشت. قبل از این گفتیم که دختران عرب از اینکه کسی برایشان اشعار بسراید و زیبایی و متانت آنان را تحسین کند اِبایی نداشتند و بلکه آنرا وسیله افتخار و سربلندی خود در بین دختران دیگر و همگنان میدانستند. این اشعار هم به نوبه خود در دهان مردم می افتاد و آنان را به آواز میخواندند. بدیهی است که اگر پدر دختر کسی جز معاویه بود حداقل سرنوشت شاعر میتوانست این باشد که چون عاشق دیگری در این طریق، وَضّاح یمن که ذکرش خواهدآمد زنده زنده در گور شدن بود.
امّا شخصّیت معاویه و کف نفس او بیش از آن بود که عاشق دخترش را به چنین روزی بنشاند و لذا یکبار دیگر که معاویه به مکّه آمده بود تا حج بگذارد، بعد از مراسم هدایای گرانبهایی به اشراف قریش و شعرای ایشان، از جمله ابودهبل عطا کرد و چون همگان عزم رفتن کردند و ابودهبل هم به دنبال ایشان، خلیفه ابودهبل را بخواند و در خلوت به او گفت: ای ابودهبل، میدانی که یزیدبن امیرالمؤمنین به واسطه شعری که برای خانواده ما سرودهای بر تو خشمگین است. آیا از او برحذر هستی؟ ابودهبل یکبار دیگر مدعی شد که این شعر از من نیست و دیگران بر من بستهاند. معاویه گفت از بابت ما نگران نباش که ما را با تو کاری نیست. آیا همسر اختیار کردهای؟ ابودهبل پاسخ منفی داد. گفت آیا دختری از بنی اعمامت را دوست میداری؟ گفت آری. معاویه گفت پس اینک من او را برای تو خواستگاری میکنم و مهر او را به قرار هزار دینار از کیسه خود میپردازم. آنگاه دستور داد هزار دینار تسلیم ابودهبل نمایند.
بدین ترتیب خلیفه سیّاس نه تنها آزاری به عاشق دخترش نرسانید و از این جهت نامی به بدی از خود به یادگار ننهاد که با بردباری و اعطای مبلغی عاشق دلخسته را از سر راه دخترش به کناری نهاد. روایت بما میگوید که ابودهبل از آن پس عمری طولانی کرد و با این خلفا معاصر بود: یزیدبن معاویه و مروان بن حکم و عبدالملک بن مروان. به همین ترتیب از عشق او به زنی دیگر به نام عمره سخن رفته است. لیکن بر این روایات اعتمادی نیست و آنچه از ابودهبل بجامانده همان اشعار حاکی از عشق آتشین او به عاتکه است و بس.
14- داستان عشق وَضّاح یمن وهمسرخلیفه
این عاشق پاکباز که باید او را شهید راه عشق نامید کسی نبود جز وضّاح یمن. واماّ زن مورد تعشّق در اشعارش ام البنین همسر خلیفه اموی ولیدبن عبدالملک. اگر چنین نبود که اکثریتی از کتب تاریخ عصر اوّل اسلامی متذکر این عشق ممنوع شده اند جا داشت که صحّت آن را مورد تردید قرار دهیم و آنرا از مقوله افسانه بپنداریم، افسانهای هم از قبیل داستانهای هزار و یک شب.
امّا حقایق تاریخی ما را از اینکار منع میکنند. اوّل اینکه ماجرا در زمان خلیفه اموی ولیدبن عبدالملک اتفاق افتاده وقطعاًجنبه تاریخی دارد. دیگر اینکه شخصیّت همسر او،یعنی ام البنین و مادر خلیفه بعدی، و نیز عاشق او وضّاح یمن به اندازه کافی و از ورای کتب و روایت ادبی شناخته شده است وجای تردیدباقی نمی گذارد. و سرانجام اینکه در این زمان هنوز خبری از تألیف و تدوین کتاب تخیّلی عظیم هزار و یک شب نبوده است تا این داستان راهم مضمونی از مضامین آن بشناسیم.
به هرحال قهرمان مرد این داستان شاعری معروف در روزگار خود وچنانکه گذشت موسوم به وَضّاح یمن بود. ناگفته نمانداین لقب را به او نداده بودند مگر به واسطه زیبایی ظاهر و بزرگواری باطن که می داشت. اسم حقیقی او چنانکه کتب تاریخ ذکر کرده اند "عبدالرحمن بن اسماعیل بن عبدکلال" بود و صفاتی که ذکرشان گذشت کافی بود تا دانسته شود چرا همسر خلیفه مسلمین و امیرالمؤمنین آن روزگار ، مقتدرترین فرد جهان اسلام بدو علاقمند شده بود.
آنگونه که روایات به ما میگویند داستان عشق در اینجانیز از جانب معشوق آغاز میگردد. زنی که همسر خلیفه وقت، دختر عمو و مادر ولیعهدش بوده است و نظربه این جهات به او "ام البنین" میگفتند. این ام البنین یکبارازدمشق عزم سفر حج و مسافرت به ناحیه حجاز مینماید و از شوهرش اجازه رفتن به مکّه را میگیرد. بدیهی می نمود که این زن صاحب جمال وصاحب تجمّل، و در عین حال شهرت طلب سفر سادهای در پیش رو نداشت. بلکه قصد داشت تمام تجمّل و زیبائیش را به معرض دید همگان گذارد. راویان ذکر کرده اند خلیفه اموی از قبل به همسرش هشدار داده بود که از نزدیکی به شاعران و سرایندگان اجتناب کند که مبادا ذکری از نام او، یا حتّی کنیزی از کنیزان او را در شعرشان بیاورند. زیرا که خلیفه بهتر از هر کسی میدانست این اشعار بعداً به دست خوانندگان و نغمه سرایان می افتند و بر سر هر کوی و برزن خوانده میشوند که در نتیجه خلیفه وهمسرش مفتضح خواهندشد.
از جانب دیگر ام البنین هم به خوبی میدانست که سفر او به مکّه تنها یک سفر زیارتی ساده نیست، بلکه در واقع تفرّجی است در حجاز آن روزگار تا بدین وسیله مکّه و مدینه را در عصر طلائی خوانندگی ونوازندگیشان سیاحت کند و با مردان و زنانی که آنهمه در اشعار دم از آنها زده میشود آشنا گردد. پس ام البنین عازم سفر شد و همراه خود عدهای از زیباترین کنیزانش را برداشت و با کوکبهای عظیم به مکّه رسید. در آنجا مردم در دو طرف محل عبورش صف کشیده بودند و هر صنف مردم در جایی ایستاده و تماشایش میکردند. امّا او به هیچ دسته توجهی نشان نداد مگر به صف شاعران و از میان آنها تنها یکنفر چشم او را گرفت. و او کسی نبود جز وضاح یمن که از قبل آوازة شعر و شاعری او از حجاز تا دمشق پیچیده بود. ام البنین با نگاهش از وضاح خواست تا به دیدنش رود و در مجلسش حضور یابد و دست آخر برای او شعر بسراید.
امّا وضاح در این زمان در شرایطی نبود که به این علاقه پاسخ مطلوب دهد. زیرا در این هنگام در مکّه گرفتار عشق زنی بنام روضه بود، برای او شعر میسرود و خواهان همسری و ازدواجش بود. لیکن مع الاسف و طبق معمول خانواده دختر این خواستگاری را نپذیرفتند و روضه را به مردی دیگر شوهر دادند. آیا سایه همین غم نبود که روزی که به دیدار موکب ام البنین رفت بر چهره او اثر گذاشته بود و شاید همان هم باعث جلب نظر همسر خلیفه بدوگردید؟
از طرفی به درستی دانسته نیست آیا وضاح به توصیه خلیفه که گفته بود برای همسر و کنیزکانش شعر نسرایند آگاهی داشت ، مطلبی که دیگر شاعران این زمان چون قیس بن عبدالله الرقیّات، یا شاعرعاشق پیشه دیگری چون کثیر به شدّت رعایت می کردند؟.یاشاید همان بی خودی و سرخوردگی در عشق روضه باعث شده بود که رعایت احتیاط را ننموده و شعری در توصیف ام البنین بسراید. سرودن این شعر باعث توجه بیشتر ام البنین بدو گردید وهمین توجه امید را در دل شاعربیش ازبیش برانگیخت به طوریکه طاقت نیاورده و همراه کاروان محبوب عازم دیار دمشق شد.
در آنجا ام البنین در خانة خود را به روی شاعر گشود و اورا گرامی داشت و در مجالس از شعرش لذت میبرد و گاه چنان که گفته اندمصاحبتهای طولانی با او داشت. اشعار وضاح منتشر شد و البته داستان این عشق مکتوم نماندوبرسرزبانهاافتاد.ازاین جهت که طبیعی مینمود همسر شخص مقتدری چون خلیفه، آنهم در زمان حیات او، و رفت و آمدهایی آنچنانی بین عاشق ومعشوق، با چنان بی پروایی، باعث پدید آمدن شایعات فراوانی گردید که خواه ناخواه به گوش خلیفه هم میرسید.
ولید نخست تصمیم به قتل وضّاح گرفت، لیکن پسر و ولیعهدش عبدالعزیز،فرزندهمین ام البنین این رأی را نپسندید و گفت در صورت کشتن او ما مفتضحتر میشویم و عملاً بر آنچه بوده صحّه گذاشتهایم. لذا بهتر است همانگونه که معاویه با ابودهبل مدارا کرد و به نحوی دیگر شر او را کوتاه نمود ما نیز چنین کنیم. خلیفه نیز پذیرفت و بجای هر اقدام محافظان و جاسوسان اطراف ام البنین را بیشتر کرد.
امّا ام النبیین درقبال این تدابیر چه کرد؟ او در اطاق خاص خود تعدادی صندوق، ظاهراً برای لباس و چیزهای دیگر تعبیه نمود و در ملاقاتهای پنهان و آشکار که با وضاح داشت چون میدانست که اطرافیان و جاسوسان مواظب او هستند هر زمان برای عاشقش احساس خطر میکرد او را درون یکی ازاین صندوقها پنهان مینمود.
از روایات بر میآید که روزی خلیفه جعبه ای جواهرنشان برای او فرستاد تا از آن نگهداری کند، زیرابه گفته او میراث امویان و دیگران در آن بود و خلیفه را فرصت آن نبود تا از جعبه شخصاً نگهداری کند. خادمی که جعبه را حمل میکرد و در عین حال جاسوس خلیفه هم بود به فراست دریافت که وضاح در آن زمان در یکی از صندوقهای اطاق پنهان است. یعنی درحقیقت با حرکت صندوق به این راز پی برده بود.درنتیجه برای کتمان این سرّ از ام البنین رشوه خواست و گفت که پارهای از جواهرات نصب شده بر روی جعبه را بدو دهد تا این رازراافشا نکند. ام البنین که نمیدانست او به راز درون صندوق پی برده از دادن جواهرات امتناع کرد و او را دشنام داد. بنابراین خادم به سرعت نزد خلیفه رفت و ماجرا را گفت و نشانیهای صندوق مورد نظر را داد.
خلیفه به ظاهر او را توبیخ کرد و از دروغ بودن چنین امری مطمئنش کرد، آنگاه خود به تنهایی به حجره ام البنین رفت و او را دید که بین صندوقهایش و روی صندوق مورد نظر که نشانیهایش را داشت نشسته است. نخست اینطور عنوان کرد که من یکی از صندوقهایت را به جهت کاری میخواهم. و چون ام البنین گفت هر کدام را که میخواهی بردار، ولید گفت من آنرا که رویش نشستهای میخواهم. ام البنین گفت این محتوی وسایل شخصی من است و آنرا به کسی نمیدهم. خلاصه بحث بالاگرفت و دست آخر خلیفه گفت من چاهی حفر میکنم و این صندوق را در آن میاندازم و رویش را میپوشانم. اگر آنی باشد که من فکر میکنم فاسقی بی سر و صدا از میان رفته است و اگر جز آن باشد مشتی چوب و لباس و غیر آنان از بین رفته است.
ام النبین به ناچار رضا داد و همانجا چاهی کندند و صندوق را در آن سرنگون نمودند و روی آنرا هم پوشاندند و حتّی مدتی هم خلیفه در آنجا توقف کرد تا از آنچه میپنداشت خاطر جمع گردد و سپس محل را ترک گفت. بدین ترتیب عاشق دلسوخته بطور پنهانی و بدون اینکه اثری از خود باقی گذارد از بین رفت.
گویند ام البنین هرگز اثر این خیانت خود را در چهرۀ ولید ندید تا زمانیکه مرگ آنها را از هم جدا کرد. آنچه بیان شد منقولاتی بود که ابوالفرج اصفهانی در الاغانی گفته است. بیچاره شاعر ما که قربانی سخن شیرین و ظاهر زیبای خود گردید، همان ظاهری که بواسطه آن همواره خود را از عشق زنان دور نگه میداشت و عاقبت هم به واسطه همان فتنه و به وضع فجیعی کشته شد.
15- داستان عشق قِس وسلامه
این بار داستان مربوط به فقیهی متشرع است که عاشق گردیده بود.یکی ازعجایب روزگاروآنچه فقط درداستانها امکان پذیراست.یعنی این بار سخن از مقابله شرع و عشق است و اینکه زاهدی فقیه دل به عشق کنیزکی آوازه خوان سپرده باشد و همین امر باعث رسوایی او و بیرون آمدن از کسوة فقاهتش گردد. این حقیقتی انکارناپذیراست وقبل از اینهم بارها تکرار شده که عشق ممکن است بر در هر قلبی بکوبد، حتی اگر صاحب آن قلب فقیهی صاحب نام و از عامرین به معروف و ناهیان از منکر در زمان خودش باشد. زمان این داستان باز میگردد به ربع آخر قرن اوّل هجری و معاصر است با خلافت عبدالملک بن مروان و فرزندانش.
فقیه مورد نظر ما در این داستان عبدالرحمن بن ابوعمار جُمشی است که گفتهاند از عابدترین عابدان شهر مکّه بود و به همین واسطه به او لقب قِس داده بودند( از قسیس بمعنی کشیش و روحانی بزرگ دینی). و معشوق مورد نظر سلامه نامی بود که زادگاهش در مدینه و مملوکه شخصی بنام سهیل بن عبدالرحمن بن عوف.زنی که شاید بتوان گفت یکی از مشهورترین مطربه های زمان خودش بود و خانه صاحبش محل تردد شاعران و نوازندگان و خوانندگان بسیار. همه در آنجا به دیدارش میآمدند تااوراببینند به جمالش و کمالش شعر بگویند و خنیاگری کنند. وازاین جهت در راه کسب رضایت او به رقابت بپردازند. در منابع از صورت و سیرت این زن سخن بسیار رفته است که ذکر آنهمه طولانی مینماید.
به روایت اهل گفتار و از آن بین بیشترکتاب الاغانی ابوالفرج اصفهانی، منطقه حجاز (شامل مکّه و مدینه) در آن روزگار ، از یک طرف به واسطه طرب ، غنا واصولاًموسیقی،و از طرف دیگربه جهت زهد و ورع و تقوا ،همینطور رواج حدیث و فقاهت، از حیاتی سرزنده و شاد برخوردار بود. بگونه ای که استاد احمد امین هم در دایرة المعارف اسلامی خود بازگو نموده اهالی حجاز در آن زمان به ظرافت و رقّت در شعر معروف بودند و در این جهات از اهالی عراق و شام که دستی دراین امورداشتند پیشی میگرفتند.حتّی در مورد فقیهان حجاز گفته شده که سعة صدری بیشتر از فقیهان دیگر مناطق داشتهاند و به ویژه در مورد اهل غنا واصولاً آوازه خوانی خوانندگان تسامح بیشتر به خرج میدادند.
گفته شده حتی در این زمان بین دوشهرموصوف موسیقی و آواز خوانی مدینه شیوه خاصی برای خود داشت و از آن مکّه شیوه ای دیگر. به طوری که گاه بین این دوشهربرسر شیوهشان مفاخرت در میگرفت و مردم عادی هم به این امور اقبال نشان میدادند و بنوبه خود بین موسیقیدانان و آوازخوانان دوگروه قضاوت میکردند. بدیهی است که اهل فقه دوجانب هم از این ماجراها نمیتوانستند برکنارباشند، تا جائیکه امام مالک بن انس، از پیشوایان چهارگانه اهل سنت اعتراف میکند که در چنین مجامعی پرورش یافته و از اهل طرب چیزهایی آموخته است. تصریح مطلب آنکه امام مالک نقل میکند من در کودکی میخواستم غِنا بیاموزم ولی مادرم به من نصیحت کرد که فقه بیاموزم. حرفهای مادرش که نقل نموده این است که: "ای پسرکم! اگر مطربی زشت صورت باشد کسی به غنای او توجه نمیکند. پس غنا را بگذار و فقه را طلب کن که اگر زشت رو هم باشی کسی را با تو کاری نیست!".
همینطور ابوالفرج اصفهانی برای ما ازین عصر نقل میکند که خوانندگان و موسیقیدانان قافلههایی مخصوص خود برای زیارت حج ترتیب میدادند! و گاه میشد که همه مُغنیان آن روزگار چون جمیله و هیت و طویس و دلال و عزّه و میلاء و حبابه و سلامه و بلبله و ...در یکزمان در حجاز جمع می شدند. و زمانی نیز در مکّه شاهد حضور خوانندگان مرد معروف چون سعید بن مسجّح و ابن سریج و الغریض و ...بودند.اهل مکّه از زن و مرد برای خوش آمدگویی و شنیدن آوازهایشان از خانه خارج وازنوآوریهایشان درزمینه غنا و موسیقی محظوظ میشدند.
باز گردیم به داستان ابن ابی عمّار فقیه.در باب اوّلین استماع او از آواز سلامه گفتهاند که روزی از محلی که خانه صاحب سلامه آنجا بود میگذشت که صدای آواز سلامه به گوشش رسید.بی اختیار شد و همانجا بایستاد به بیان دیگر لحن صدا و تحریرهای آن بگونهای بود که او را از حرکت باز داشت. صاحب سلامه که او را در این حال دید و دانست که اهل دل است بدو گفت که آیا میخواهی سلامه ازاندرون بیرون آید تا صدایش را بشنوی، یا تو به درون روی؟ عبدالرحمن هیچیک را نپذیرفت. صاحبش گفت پس او را جایی نشانم که رویش را نبینی ولی آوازش را بشنوی. چنین کردند، ولی طولی نکشید که سلامه از پرده بیرون آمد و مقابل فقیه نشست و برایش آواز خوانی کرد.
اینطور شد که عبدالرحمن شیفته صدای سلامه شد و مدتها به خانه ابوسهیل مالک سلامه رفت و آمد میکرد و به آواز سلامه گوش میداد و او برایش آواز میخواند. روایت میگوید گاهی خلوتی هم بین آنها دست میداد. بهرحال بعد از ملاقاتهای پیاپی داستان عشق سلامه و فقیه از پرده بیرون افتاد و در میان مردم مکّه شایع گردید، یعنی همه دانستند که در خانه ابوسهیل چه میگذرد و چگونه فقیهی اهل ورع تبدیل به عاشقی از برای زن مطربهای گردیده است.
چه بسا سلامه مایل بود که علاقه بین آندو شکل قطعی تری به خود بگیرد، چون او هم به این عاشق مفتون از جهت ادب و شخصیت والایی که داشت بی علاقه نبود. در عین اینکه نباید فراموش کرد سلامه تنها یک کنیز بود و قابل خرید و فروش. اگر مالکش میخواست میتوانست او را بفروشد و فقیه ما او را بخرد و پس از آزاد کردن به زوجیت خود در آورد. بدین ترتیب او برای همیشه مالک سلامه میشد تا هر زمان که اراده کند بتواند صدای او را بشنود.
قابل توضیح است مالکیّت و به همسری در آوردن کنیزان در آن دوران چیز غریبی نبود و کنیزان زیادی را میشناسیم که در عین مشهور بودن به خواست مالکانشان دست به دست میگردیدندوخریدوفروش می شدند. سلامه نیز از این قاعده مستثنی نبود و با کوچکترین اشاره فقیه محدث میتوانست به مالکیّت او در آید. امّا چه شد که فقیه مزبور اینکار را نکرد؟
قدر مسلم عبدالرحمن بن ابی عمّار افکار دیگری داشت. شاید او از آینده زندگیش به واسطه غرقه شدن در عشق کنیزک و آواز او بیم داشت. میترسید که با داشتن او به کار دیگری نتواند بپردازد و در اینصورت زندگی عالمانه او دگرگون و دانش فقه که مورد علاقه اش بود از دستش برود. گفتنی است که مردم آنروزگار مکّه او را به فقاهت میشناختند و حتّی گفته شده او را تشبیه به فقیه نامدار دیگر جهان اسلام، یعنی عطاء بن ریاح میکردند. این فقیه اخیر یکی از بزرگترین فقها و زهاد مکّه آن زمان و از علمای تابعین بود. شاید فقیه ما رؤیای آنرا در سر داشت که در فقه مکانی والا یابد، در مسجدالحرام بنشینید، مردم به دورش جمع شوند و از او فقه بیاموزند، چنانکه از عطاء بن ریاح میآموختند. آنچه البته با شیفتگی به سلامه و آواز او منافات داشت؟ آیا او به گفته خداوند متعّال توجه نمود که میفرماید: "ألأخلاّء یومئذِ بعضهم لبعض عدواً الا المتّقین..." یعنی زمانی می رسدکه دوستان هم بعضی بابعضی دشمن شوند[یافقیهی بافقها] مگرآنهاکه اهل تقواباشند.و لذامگرنه چنین است که قبول چنین عشقی عِقاب روز قیامت را بدنبال داشت؟ بهرحال و هر چه بود او میبایست یکی از ایندو را انتخاب کند و جز این نشد که او اشکریزان از نزد سلامه رفت و دیگر هرگز بازنگشت.
یک احتمال دیگر هم هست و آن اینکه سلامه انجام کارش را به او گفت و تشویقش نمود تا آنجا را ترک کند و دیگر هرگز باز نگردد. در هر حال داستان ما در اینجا و با ترک کردن عبدالرحمن خانه سلامه را ناتمام میماند.حتّی خبر نداریم آیا یکی از افراد معروفی که برای شنیدن آواز سلامه به نزد او تردد داشتند و در عین حال داستان عشق عبدالرحمن را میدانستند، کسانی مثل احوص، یا قیس بن عبدالله الرقیات، بین ایندو وساطتی نمودهباشند یا خیر! رقیات مذکور شعری دارد که در آن سلامه را به قس[عبدالرحمان] منسوب داشته در توصیف او ونیز خواهرش ریا که اوهم خواننده ونوازنده ای مشهوربودگفته است:
لقد فتنا ریا و سلامه القسا فلم تترکاللقس عقلاً و لانفساً
فتاتان امّامنهما فتشبیهه ال هلال و اخری منها تشبیه الّشمسا
(یعنی همانا ریا و سلامه قس را شیفته خود نمودند و برای او از عقل و نفس چیزی باقی نگذاشتند. دو نوجوانی که یکی قابل تشبیه به هلال ماه است و آن دیگر به خورشید.)
ادامه ماجرا چنین روایت شده که آوازه سلامه به گوش خلیفه وقت یزیدبن عبدالملک رسید، هموکه ما قبل ازاین داستان عشقش به حبابه و سرنوشت غمانگیز آنرا بیان کردیم. یزید کسی به مدینه فرستاد و سلامه را به بیست هزار دینار طلا از صاحبش خرید. از یزید و این عمل او نقل میکنند که گفته بود: "از خلافت هیچ چیزی به چشم من نیامد مگر خریدن دو کنیز به نامهای سلامه و حبابه!". هنگام عزیمت کاروان حامل سلامه به روایت الاغانی: ...آنروز در مدینه کسی نبود که بر این هجرت سلامه از مدینه اشک نریخته باشد.... امّا ذکر نشده که آیا عبدالرحمن فقیه هم در این وداع حاضر بوده یا خیر.
قبلاً راجع به غنا دوستی مردم حجاز و در این عصر خاص سخن گفته شد. در اینجا میخواهیم تفصیل بیشتری بدان دهیم و از قول مرجع سابق الذکر و در تائید عشق به آواز خوانی مردم این روزگار مدینه داستانی بیاوریم. ابوالفرج اصفهانی در کتاب الاغانی روایتی دارد مبنی بر اینکه روزگاری حاکم جدیدی برای شهر مدینه مقرر گردید و چون به شهر وارد شد بعضی از اهل دین او را توصیه نمودند که جلو مجالس آواز خوانی و عیّاشی مردم شهر از این باب را بگیرد.به عبارت دیگرشهر مقدس مدینه را از وجود آواز خوانان و مجانین (منظور شاعران) خالی نماید. او هم به این توصیه عمل کرد و سه روز به این گروهها فرصت داد تا شهر را ترک کنند. تا چنان شدکه یکی از علاقمندان خوانندگی سلامه به نزد والی جدید رفت و از او خواست فقط یکبار به غنای سلامه گوش دهد. چون سلامه برای والی آواز خواند او به وجد آمد و گفت: آیا مثل چنین کسی را باید از شهر اخراج کنم! اینان را باقی بگذارید و باقی اهل شهر ( منظور اهل دیانت) را از شهر بیرون کنید!
و پایان داستان ما اینکه امروز چیزی از عبدالرحمن بن ابی عمّار فقیه در دست نداریم تابدانیم به چه درجه ازفقاهت رسید،.نه کتاب فقهی و نه فتوایی و نه ...بلکه آنچه باقی مانده اشعاری است ازدیگران در توصیف عشق او به سلامه که در دواوین شعرا ضبط بود و خوانندگان و داستانسرایان بازگو میکردند.