بازمانده ازقرن اول هجری

دکترعلی اکبرخانمحمّدی

5- داستان جمیل وبثنیه

 جمیل نیز یکی از شاعران عاشق پیشه معروف عرب است که داستان عشق او با بثنیه در میان گویندگان ضرب‎المثل بوده و غالب کسانیکه راجع به عشاق عرب کتاب نوشتهاند عشق را دارای چهاررکن دانسته اندکه البته یکی از این ارکان جمیل وبثنیه اند ،وبقیه عبارتند از مجنون و لیلی و قیس و لبنی و کثیر و عِزّّه.

نام کامل او به استناد مقدمه دیوان چاپ شده‎اش (به همت دکترامیل بدیع یعقوب، دارالکتاب العربی، بیروت 1992 میلادی) جمیل بن عبدالله بن معمربن الحارث بن ظبیان، از قبیله بنی عَذره که چنانکه گذشت معروف به جمال و عشق بودنداست. چنانکه درروایت است از فردی از قبیله بنی عَذره پرسیدند از کدام قبیلهای؟ گفت از قومی که چون عاشق شوند در عشق بمیرند.

در باب خانواده او روایات مختلف است، بعضی آنان را صاحب مال و مقام دانستهاند و پاره‎ای به فقر و مسکنت منسوب داشتهاند. در کودکی مادر خود را از دست داد و در کنف حمایت پدر بزرگ شد. در مورد زمان او هم اقوال مختلف است، لیکن بیشتر به این می‎ماند که تولد او در اواخر خلافت عثمان بن عفان، یا اندکی بعد از او بوده است. معهذا از اینهمه جز داستان عشق سوزان او به بثنیه چیزی به دست ما نرسیده است. از ظواهر بر میآید که جمیل از همان کودکی به شعر رو آورده بود که در حدیث است. " ان من الشعر لحکمه" .لازم به یادآوری است که قبیله بنی عذره در بیابان‎های شمالی حجاز بر سر راه تجاری بین مکّه و شام مستقر بودند. این قبیله در عصر جاهلی به مکنت و شوکت شهرت داشتند. یک سال قبل از هجرت به دین اسلام در آمدندوجوانان ایشان در غزوه‎های پیامبر شرکت می‎جستند. آخرین اخبار از جمیل را در عهد خلیفه عبدالملک بن مروان، یا خلیفه ولیدبن عبدالملک داریم.

امّا داستان عشق او به بثنیه به روایت الاغانی چنین بود که او ابتدا به خواهر بثنیه، ام جسیر تعلق خاطر پیدا کرد،یا شایددر تحت حمایت او در قبیله بنی عذره زیست میکرد. داستان ملاقات او با بثنیه به دو طریق روایت شده. نخست اینکه روزی جمیل شتران خود را برای آب دادن به "وادی البغیض" آورده بود و پس از اینکه آنها را آب داد در آن نزدیکی دراز کشید و شتران را رها کرد تا چرا کنند. در این زمان بثنیه که دخترکی کوچک و شیطان بود با دختران دیگر به سر چشمه آب رفتند تا آب بردارند.حرکت او باعث شد که شتران جمیل رم کردند.جمیل برخاست و به بثنیه پرخاش کند و بثنیه هم با دلیری جواب او را داد. جمیل به جای عصبانیت از کار او تعجب و شیفته‎اش گردید و همین مقدمه عشق و عاشقی آنان گردید.

روایت دیگر میگوید در روز عیدی که زنان قبیله بهترین لباس‎هایشان را پوشیده بودند و به جوانان قبیله جلوه می فروختند اتفاقاً جمیل در مقابل بثنیه و خواهرش ام جسیر قرار گرفت و در این زمان شیفته بثنیه شد و مقابل او نشست و اهالی قبیله از نظر کردن‎های او دانستند که عاشق بثنیه شده است. چون جمیل تعلّق خاطر به بثنیه پیدا کرد از تغزل نسبت به زنان دیگر احتراز کرد و از این پس فقط به یاد بثنیه شعر می‎سرود و گاه اسم او را آشکار و گاه پنهان در شعرش میآورد.

داستان عشق جمیل به بثنیه شایع شد و در دهان‎ها افتاد و چون جمیل بثنیه را از پدرش خواستگاری نمود بنا به رسم آن روزگار نظربه اینکه جمیل دربارۀ دخترش شعر سروده بودوبه عبارتی او را رسوا کرده بود از قبول دامادی او امتناع کرد. باری دیدارهای جمیل و بثنیه تکرار شد و اشعار و روایات عشقی او بالا گرفت و در هر ملاقات آتش عشق جمیل تیزتر می‎شد.روایت بما میگوید بثنیه هم به او تمایل داشت و این ملاقات‎ها بدون موافقت او نبود.

خاندان بثنیه از این امر بر آشفته و جمیل را تهدید به قتل نمودند. لیکن جمیل که خود را از شجاعان عرب می‎دانست از این تهدیدها بیمی نداشت و حتّی اهل قبیله او را دعوت به جنگ میکرد. تا اینکه سرانجام شکایت بنزد مروان بن هشام حضرمی، والی تیماء (واحه ای در شمال جزیرة العرب) که از طرف عبدالملک مروان خلیفه اموی منصوب شده بود، بردند و تنبیه جمیل را خواستار شدند.

جمیل به شام گریخت و به یکی از بزرگانی بنی عذره پناه برد. در ایّام دوری از محبوب جمیل اشعار بسیار تاثر انگیز و رقّت بار سرود که فرزدق و عمربن ابی ربیعه، دو شاعر بلند پایه عرب قصیده دالیه او را که دوبیتش در زیر میآید بسیار می‎پسندند:

                                الالیت شعری هل ایتن لیله         بوادی القری انی اذن لسعیدِ

                                 و هل القین فرداً بثنیه مره               تجود لنا من و دّها و نجود .....

(یعنی آیا ممکن است من شبی را در وادی القری (سرزمین بثنیه)به سر برم که در این‎صورت بسیار خوشوقتی خواهد بود. آیا ممکن است یکبار دیگر بثنیه را تنها ملاقات کنم و با او مبادله عشق و محبت نمایم.

در عشق عذری یا همان بدوی گفته شده که فقط خیال مؤثر است و تماس جایز نیست بنابراین معنی این ملاقات‎ها مکرر بین عاشق و معشوق چه میتواند باشد؟ در حالیکه در عصمت عشق جمیل و بثنیه داستانها گفتهاند که ذکر آنها طولانی مینماید. پس از مدتی بثنیه راطبق معمول به دیگری شوهر دادند، لیکن او عشق جمیل را فراموش نکرد و هراز گاهی ملاقات بین آنها جریان داشت. به بیان دیگر در فرهنگ عربی آن زمان زنان علیرغم شوهرداری و بر خلاف تمام رسوم قبیلهای ابایی نداشتند که به عاشقانشان اجازه دیدار بدهند. اهل قبیله او علیرغم آگاهی از این ملاقات‎‎های پنهان و آشکار کاری نمیتوانستند بکنند. سرانجام شکایت جمیل را نزد پدرش بردند و او پسر را نصیحت فراوان کرد، لیکن ثمری نداشت تا اینکه جمیل بنابرقولی که به پدرش داده بود به سرزمین مصر رفت و در همانجا در تنهایی و غربت بدرود حیات گفت.

روایت میگوید وقتی خبر مرگ او به بثنیه رسید به صورت خودآنقدر سیلی زد تا از هوش رفت و چون به هوش آمد یکی دو بیت در فراق جمیل انشاء کرد و آنگاه دیگر چیزی نگفت تا از دنیا رفت.و بدین ترتیب داستان شورانگیز این دو عاشق و معشوق به پایان رسید.

6-داستان کثیروعزّه

 کثیراز شعرای نامدار اواخر قرن اوّل و اوایل قرن دوّم هجری است، یعنی وفات او را در سال 105 هجری ثبت کرده اند. اشعار او در ادب عربی درجه اوّل محسوب میشود و او را در ردیف شاعرانی چون اخطل و جریر و فرزدق که بزرگ‎ترین شاعران عهد اموی محسوبند قلمداد کرده‎اند. یکی از عجایب خصال کثیر این است که با اینکه مدّاح خلفای بنی امیه و ملتزمین درگاه ایشان، مخصوصاً خلیفه بزرگ اموی عبدالملک بن مروان،بود،معهذا در تشیّع غًلو کرد،بطوریکه او را رافضی شمرده وذکرکرده اند‎که این عنوان درقاموس آنزمان معنی اش مخالف با غاصبین خلافت(امویان)وبرحق بودن خلافت ائمه است.

   به هرحال کثیر دارای قامتی کوتاه و چهره‎ای نچندان مطلوب بود. از عبدالله بن مسعود، صحابی معروف روایت کرده‎اند که:"من کثیر را دیدیم که خانه خدا را زیارت میکرد و هر کس به شما بگوید او از سه وجب بلندتر بود باور نکنید .." با این حال او را بسیار مغرور و متکّبر توصیف کرده‎اند و گاه به عنوان عاشق عربده جو می‎شناسند. آنکس که دل او را ربوده بود و بعنوان معشوقه‎اش شناخته میشود دختری عِزّه نام بود.

راجع به اوّلین آشنایی او با عزّه اینطور نوشتهاند که در یکی از روزها که کثیر گوسفندان خود را در صحرا می‎چراند گروهی از زنان قبیله از آنجا می‎گذشتند. آنان دخترکی کوچک را مأمور کردند تا نزد کثیر رفته و بره‎ای برای آنان بگیردو پولش را فردای آن‎روز بدهند. چشم کثیر که به آن دخترک افتاد شیفته جادوی چشمان او گردید و بدین خاطر پذیرفت که پول بره را بعداً بدهند. عزّّه بره را برداشت و براه خود رفت و چون فردا یکی از زنان پول آنرا برای کثیر آورد از نام و نشان دختری که دیروز بره را برده بود سئوال کرد و نام او را دانست.پس به یاد او شروع به غزلسرایی نمود و چنانکه برای اکثر عشاق اتفاق می‎افتد خواهان وصال با معشوق گردید.

امّا مشکلات یکی پس از دیگری بر سر راه عشق او ظاهر شدند. وقتی داستان عشق کثیر شایع و به بستگان عزّّه رسید طبق معمول از جهت بدنام شدن دخترشان با شعر کثیر پیوند آندو را نپذیرفتند. لیکن بنا برقراین عزّّه از قماش دیگری بود و او هم کثیر را دوست می‎داشت و لذا به ملاقات‎های پنهانی با کثیر رضا میداد. کثیر خود در اشعارش داستان این ملاقات‎ها را بازگو میکرد به طوریکه بعضی اصولاً در ماهیّت این عشق و عاشقی تردید دارند. کما اینکه حتّی در اخلاص عشق او نسبت به عزّه هم مشکوک هستند.

 از آنچه کثیر خود روایت کرده و شبیه به اعتراف است اینکه روزی بدنبال زنی ناشناس و روی پوشیده حرکت میکرد و از او تقاضای توقف و آشنایی با خود را داشت. آن زن به جای ایستاد و خطاب به کثیر گفت: وای بر تو، آیا عزّه را به خاطر زنی دیگر می‎فروشی؟ کثیر جواب داد: فدایت شوم، به خدا که اگر عزّّه کنیزی از آن من بود او را به تو پیشکش میکردم! آنگاه زن نقاب از چهره برداشت و معلوم شد که او همان عزّّه است. کثیر اشعاری در ندامت از این واقعه و عذرخواهی از امثال آن سروده است که در ادب عربی مشهور است.

امّا در مقابل اخباری هم در دست است که از حقیقت عشق و سوز هجران شاعر حکایت میکنند. در کتاب " عطف الالف الماًلوف علی الّلام المعطوف" از شیخ ابوالحسن دیلمی،(به همّت ج.گ. قادیه،قاهره،مکتبة مهدالعلمی 1962 میلادی) از جمله وارد شده است که:

..روایت کند ابوالحکیم مدنی و گوید: پدرم روایت کرد که بر عبدالملک بن مروان داخل شدم و نشستم و در همین زمان کثیر عزّّه هم وارد شد و او شاعر بود و شعر نمی‎سرود مگر به حال گریستن. پس یزید بن عبدالملک او را گفت شعری را که برای عزّّه سروده ای قرائت کن. کثیر به خواندن پرداخت و در همان حال چشمانش پر از اشک شد. عبدالملک او را گفت چقدرعشق  تو به عزّّه زیاد است و آیا عاشق‎تر از خود در این راه دیده‎ای؟.."64)

باری، داستان به این ترتیب ادامه پیدا میکند که بعد از چندی عزّّه را به شوهر دادند و این زمانی بود که داستان عشق او با کثیر ورد زبانها شده بود.از کثیر روایت است که سالی به حج رفتم و عزّّه و شوهرش نیز در آن سال در حج بودند. اتفاقاً ملاقاتی بین من و عزّّه دست داد و چون شوهر حسود او خبردار شد عزّه را ناگزیر نمود که به در خیمه من آید و مرا دشنام دهد، که خاطره آن در قصیده‎ای با مطلع زیر آمده است:

                                   یکلّفها الخنزیر یرشتمی و مابها     هوانی و لکن للملیک استذلّت

یعنی آن خوک (شوهرش) او را مجبور ساخت که مرا دشنام دهد، در حالیکه او میل دشنام به من را نداشت،ولی فرمانبرداری شوهر او را به این‎کار مجبور کرد.

زمان زیادی نگذشت که کثیر در مدینه از دنیا رفت. گفتهاند هیچ زنی در آن زمان در مدینه نبود مگر اینکه به تشیع جنازه او رفت. زنان در مرگ او می‎گریستند و نام عزّّه را می‎بردند و داستان عشق آندو را برای یکدیگر بازگو مینمودند.

نظر به قول ابن خلکان در " وفیّات الاعیان" عزّّه پیش از کثیر از دنیا رفت و به قولی چندی بعد از کثیر زنده بود. دیگر در صفت عزّه گفتهاند که او را زیبایی چندان نبود، لیکن از اطوار شیرین و بیان دلبرانه بی‎بهره نبود. در بعضی مراجع داستان ملاقات او با عبدالملک بن مروان نقل شده و ابن خلکان و دیگران از او و عاشقش کثیر روایاتی آوردهاند.

7-داستان ذوالرمه ومیّه(می)

  ذوالرمه را در ادب عربی به عنوان عاشق صحرا و عاشق زیبایی می‎شناسند. چنانکه قبل از این هم گفتیم قراین به ما نشان میدهند که اسلام در بدو امر مانعی در عشق بین زن و مرد، عشق از نوع بدوی و بدون ارتکاب گناه،محسوب نمی‎شد و از این جهت سدّی میان عشق طبیعی وهواخواهان آن ایجاد نمیکرد، مضافاً به اینکه علاقه به زنان باعث برانگیختن عواطف و رقّت احساس به ویژه میان جوانان می گردید و این امر خود لازمه شاعری بود. آنچه در مورد عاشق مورد نظر ما به عینه مصداق یافته بود.منظور ذوالرمه شاعر بزرگ عصر اموی است که عاشق میّه (می) و عاشق صحرا بود.

تولّد ذوالرمه را در اثناء خلافت عبدالملک بن مروان نوشتهاند (سال 77 یا 78 هـ .ق.).گفته‎اند در کودکی با سایر اطفال فرق داشت، به طوریکه بدین جهت مادرش در نزد یکی ازقاریان ومقدسّین قبیله رفت و برای او دعایی گرفت.او این دعا را به گردن آویخت تا از جن و وسوسه آسوده باشد و همین بعدها باعث شهرت ذوالرمه گردید.

 امّا به واقع طفل نه دچار جنون بود و نه وسوسه، بلکه او فقط ستایشگر زیبایی بود وماهم از ورای تصّورات و خیالاتش زیبائی‎های این جهان را بهتر درک و لمس میکنیم.او عاشق طبیعت و صحرابود و ترجیح میداد تمام اجزاء آن را چنانکه می دیددر اشعارش بیان نماید. چنین بود که در همین صحرا مسیر زندگی آتیه او رقم خورد.یعنی در آنجا با دختری روبرو شد که بقیه عمرش را در عشق او و وصف حالاتش گذرانید،به یاد او شعر سرود و همهً عمر اشتیاق دیدار او را داشت. از عجایب آنکه ذوالرمه خود از اهالی صحرا بود و معشوقش می یا میه هم اهل صحرا بود. داستان عشق ایندو چنین آغاز شد که:

سه تن از جوانان قبیله ذوالرمه، او، دوستش و پسر عمویش برای جستجو از شتر گمشدة قبیله عازم صحرا شدند. آنان در نواحی جنوبی یمامه جستجو میکردند که به منزلگاه قبیلهای از قبایل عرب آن ناحیه رسیدند، تشنگی بر آنان غلبه کرد و لذا کوچک‎ترینشان، ذوالرمه برای طلب آب به خیمه‎های قبیله و خیمه‎ای که نزدیک‎ترین آنها بود رفت. چون او به خیمه نزدیک شد به ناگاه در درون آن دختر جوانی را دید که بر بالای اسباب بافندگیش خم شده و ابیاتی موزون رااینچنین با خود زمزمه میکند.

                        یا من یری برقاً یمرً حیناً        زمزم رعداً و انتهی یمیناً

                    کاُنّ فی حافاته حنیناً       اوصوت خیلٍ ضمّر یردیناً

(یعنی ای کسی که گاه درخشیدن برق را میبینی و گویی رعد در گوش تو زمزمه میکند، در میان این رعد و برق صدای ناله‎ای هست، یا صدای سم اسبانی که میگذرند.)

ذوالرمه از این شعر خوانی دختر به شگفت آمد و چون دختر سرش را برای نگریستن به او بلند کرد مجذوب چشمان سیاهش شد و چنین بود که سرنوشت آتی شاعراموی رقم خورد. امّا این می کی بود؟

نام او میّه و او نوة شاعر دیگری از عرب موسوم به قیس بن عاصم بود، کسی که رسول خدا (ص) لقب "سید آل و بر" بدو بخشیده بود. قیس صاحب چنان شکوهی در صحرا بود که به او سلطان بی تاج و تخت صحرامی گفتند. گفتنی است بخشی از زندگی نامبرده در دوران جاهلّیت گذشت، سپس اسلام را درک کرد و مسلمان شد.

دختر به جوان بدوی آب تعارف میکند و به مسخره میگوید: "بخور یا ذوالرمه" زیرا طلسمی را که مادر ذوالرمه به گردن او انداخته بود دید واین در بین همگنان مشهور بود. با این کلام قلب جوان عاشق به طپش در آمد و تا آخر عمر در هوای این عشق می‎طپید.

لازم به یادآوری است ذوالرمه در این زمان در سنی نبود که چون دیگر جوانان عرب به محض دیدن چشمان سیاه دختری دلش بلرزد، لیکن وقتی چشمش به می‎ افتاد دریافت که زمان آن رسیده که به چنین چیزی مبتلا شود و از این پس با تشبیب و تغزّل کردن نسبت بدو در اشعارش و سعی در دیدار او آتش شوقش را تیزتر نماید و بشود ذوالرمه عاشق زیبایی و صحرا.

آثاری از این عشق آتشین و گفتگوهای خیالی عاشقانه از جانب شاعر در قصیدهای طولانی که انحصاراً برای می سروده شده نمایان است. انسان تعجب میکند که اینهمه آزادگی و اتکاء به خود را در زن صحرا نشین صدر اسلام می‎بینید. نمونه اعلای این آزادگی بیان عواطف محبت آمیز بین زن و مرد آن زمان و اینکه شاعران عاشق پیشه اِبایی نداشتند که نام معشوقان و جریان عشقبازی‎های تخیّلیشان را با این صراحت در شعرشان بیاورند و بدین وسیله باعث اشتهار دو طرف بشود.. زنان نیز گهگاه به این امور افتخار میکردند و چه بسا وسایلی فراهم میکردند تا این امر تحقّق یابد.

در ادامه داستان آمده است که زمانی رسید که ذوالرمه مصمّم شد با می پیوند زناشویی بندد، لیکن اینکار مخارجی در بر داشت و برای ذوالرمه که طفل یتیمی بیش نبود اینکار ساده نمینمود، لذا تصمیم گرفت که مثل خیلی شاعران دیگر آن روزگار به عراق آنزمان سفر کند و از امیر و پادشاهان آن خطه صلات و جوایر برای اشعار مدحیش دریافت کند و با پول کافی برای ازدواج با می باز گردد.

این سفر اندکی بیش از معمول به درازا کشید و خاندان می که طاقت انتظار بیش از آن را نداشتند، مضافاً به آنکه دخترشان رسواو مورد تغزّل و عشق کسی چون ذوالرمه واقع شده  بود، بنابراین وقتی از او خبری نشد فرصت را از دست نداده و می را به یکی از بنی اعمامش عقد بستند و به شوهر دادند. پس از مدتی ذوالرمه از سفر بازگشت تا با عشق قدیمیش وصلت نماید، امّا خبردار شد که معشوق ازدواج کرده و از صحرا رفته است. از این پس خاطره می هیچگاه از ضمیر و شعر ذوالرمه نرفت و گرچه برای زمانی عشقش را به زن دیگری هدیه کرد، ولی همواره به یاد عشق می شعر می‎سرود و در خروش بودوسفری هم به دیارمعشوق رفت.

برخی از ادیبان عرب درعصرحاضر که داستان ذوالرمه را از منابع مختلف پیگیری نمودهاند گاه اصولاً در ماهیّت وجود ذوالرمه و داستان عشق او تردید کرده‎اند و آن را محصول وهم و خیال گویندگان و شعرای عرب اعصار بعدی دانستهاند، لیکن حقیقت این است تا آنجا که منابع شعری قدیم عرب به ما میگویند ذوالرمه شاعر حقیقی، صاحب دیوان و نام اصلیش غیلان بن عقبه بن لهیش بن مسعود،وتولدش به سال 77 هجری از پدری عَدوی و مادری اسدی بوده است. وی در این منابع یکی از شاعران نامدار عصر اموی معرفی شده که دیوان او اکنون در دست است.

امّا اینکه میه یا خرقاء که نامشان مکرر در اشعار ذوالرمه ذکر شده وجود حقیقی داشتهاند؟ قدر مسلم داستان ذوالرمه و میّه شباهت‎های زیادی به داستان عاشقان دیگر که ذکرشان در این دفتر رفته است چون جمیل و کثیر و دیگران داردولذادراینجانیزمعشوق می توانسته حقیقی باشد.

و امّا داستان دوّمین عشق ذوالرمه ومحبت او نسبت به خرقاء، آنچه منابع نوشتهاند این زن تفاوت کلی با معشوق پیشین ذوالرمه، یعنی می داشته است. ذکر صفات او در کتبی چون الاغانی، الأمالی و الشعروالشعراء ابن قتیبه رفته است. ذوالرمه بعد از مأیوس شدن از عشق می و پرخاش شوهرش از نزد آنان رفته به محل استقرار قبیله خرقاء میرسد و در اینجا بود که زن دیگر زندگیش را یافته و ضمن شیفتگی بدو از آن پس بیادش شعر سروده و تنها نام او را در شعرش می‎آورد. امّا داستان این سرخوردگی ذوالرمه هم شنیدنی است:

در "الاغانی" داستان ظریفی از آخرین ملاقات ذوالرمه با می آمده که بیشتر به سریال‎های تلویزیونی روزگار ما میماند. در شبی تاریک مهمانی ناخوانده به خانه شوهر می وارد میشود. هیچکس نمیدانست که او کیست و چه منظوری دارد و چگونه در دل شب در آنجا پیدایش شده و حتّی اینکه چطور شوهر می به او اجازه دخول به خانه‎اش را داده است. امّا از آنجا که مهمان نوازی از سنن عربی بوده بعید نمی‎نماید که همین امر باعث ورود ذوالرمه به آن خانه گردید. امّا این ناشناس بودن مهمان و غفلت صاحبخانه دیری نمیپابد و به زودی شوهر می‎فهمد که مهمان مرموز همان ذوالرمه عاشق پیشین می و همان است که با سرودن اشعار عاشقانه نام همسرش را در همه جا شایع کرده است. پس سریعاً اقدام به بیرون راندن شاعر از خانه‎اش مینماید و شاعر هیچ طریقی برای تخفیف این حقارت نمی‎بیند مگر اینکه در پشت در خانه او بماند و بیتی از شعری را که قبلاً برای می سروده بود زمزمه نماید.

                         أراجعه یا می أیّامنا الآتی بذی الاثل ام لا ما لهُنّ رجوع

(یعنی ای می‎آیا باز هم در روزهای آینده به ذی الاثل نزد تو می‎آیم یا دیگر دیداری از تو نخواهم داشت.)

به این ترتیب شاعر خانه معشوقه را ترک میکند با وعده به اینکه دیگر تمام علاقه اش به می را به یکسو نهد و بدنبال زندگی خود رود. چنین بود که در راه به قبیله خرقاء برخورد و این دختر را دید و شیفته او شدواین بار برای او شعر سرود. گرچه برخی پنداشتهاند که خرقاء کسی جز می نبوده که شاعر از ترس شوهرش نام دیگری در شعرش به او داده است. بهر حال این بود داستان عشق ذوالرمه که عاشق صحرا بود و عاشق می.

8-داستان یزید،أرینب وامام حسین(ع)

این داستانی است از رقابت، توطئه و سرانجام بزرگواری یکی از امامان شیعه در جهت رفع ظلم از شوهری فریب خورده. "جرجی زیدان" در کتاب "زیبای عرب" داستان عشق یزید به ارنیب را به تفصیل آورده است و ما اینک خلاصه‎ای از آن‎را در اینجا می‎آوریم.

أرینب، دختر اسحاق، از بزرگ زادگان عرب و ظاهراً از قبیله قریش بود. شوهر او عبدالله بن سلام نام داشت که او هم از اشراف مدینه و عامل معاویه در این شهر بشمار میرفت. آنگونه که راویان گفتهاند أرینب در فضل و زیبایی طاق و علیرغم شوهر داشتن دلدادگانی داشت که یکی از آن جمله یزیدبن معاویه بود. وقتی کار یزید در این عشق نزدیک بود به رسوایی کشد معاویه او را دعوت به آرامش کرد و به او قول داد که در کارش اندیشه کند. لذا  شوهر ارینب را که در این زمان والی کوفه شده بود به درگاه خود احضار و چنان مورد لطف و محبت قرار داد که به زودی از محارم خلیفه گردید.

 رفت و آمد عبدالله به دربار معاویه و خصوصیت با او آنچنان بالا گرفت که در یک زمان با تمهیدی که معاویه اندیشیده بود خواهان مزاوجت با دختر خلیفه گردید. معاویه با تردستی اختیاررا به عهده دخترش گذاشت و او هم شرط کرد زمانی همسر عبدالله میشود که زن دیگری نداشته باشد. عبدالله بر سر این دوراهی دامادی خلیفه و عشق همسرش أرینب اوّلی را انتخاب کرد و زنش را طلاق گفت. چنین بود که زمینه برای حضور یزید و خواستگاری او از أرینب فراهم شد. لذا معاویه معاذبن جبل یا ابوهریره را که هردواز اصحاب قدیم پیامبر(ص) و صاحب احترام زیاد بودند برای خواستگاری ارینب به جهت فرزندش یزید فرستاد.

معاذ یا ابوهریره عازم کوفه شد و در همان زمان به اواطلاع دادند که امام حسین (ع) هم در کوفه است، لذا ترجیح داد قبل از انجام خواستگاری به دیدن سبط پیامبر برود. در این ملاقات ابوهریره قصد خود از آمدن به کوفه را بیان کرد و امام حسین گفت که اتفاقاً او هم خواستگار ارینب است و لذا ابوهریره را مأمور کرد که همزمان برای هر دو نفر خواستگاری نماید که اونیز پذیرفت.

منابع بما خبر میدهند که عبدالله بن سلام، شوهر ارینب بعد از طلاق او موفق به مزاوجت با دختر خلیفه هم نگردید و دختر گفت مردی که به خاطر ریاست و مقام از چنان زنی دست بر می‎دارد به کار منهم نمیآید.و لذا عبدالله مطرودهم اینجانب وهم آن جانب شد و بی اعتبار و منزوی از خلایق گردید. امّا از آن‎طرف ابوهریره خوستگاری‎های خود را با أرینب در میان نهاد و ضمن توصیف مزایای هردو خواستگار به او گفت اگر دنیارا میخواهی یزید را انتخاب کن و اگر آخرت را میخواهی فرزند پیامبر را. دست آخر أرینب امام حسین (ع) را برگزید و از این بابت داغی بر دل یزیدنهاد که بقایای آن در واقعه کربلا خود را نشان داد.

امّا در این بین اتفاق ملاقاتی بین ارینب و عبدالله بن سلام افتاد و هر دو از عشق گذشته یاد آوردند و بر جدایی و فراق از یکدیگر گریستند. چون امام بر احوال آنها واقف شد به عبدالله گفت که من از همان ابتدا حیلة معاویه را دریافتم و فی‎الواقع خواهان أرینب نبودم، بلکه تنها از این‎جهت از او خواستگاری کردم که ارینب را به عبدالله برگردانده و با حیلة معاویه مقابله نمایم، چون می‎دانستم که اگر أرینب به عقد یزید در آید هیچگاه دست عبدالله به او نمیرسد.

جالب است که به قول جرجی زیدان همین داستان عاشقانه برای شیعیان محملی گردید تا وجود محلّل در بین دو ازدواج را واجب شمرند و استدلال کنند به اینکه امام حسین (ع) در این ماجرا نقش محلل را بازی کرد تا دو عاشق و معشوق را به هم برساند و لذا در موارد دیگر هم مجاز است.

9- داستان عشق یزیدبن عبدالملک وکنیزش حبابه

حال که سخن از عشق یزیدبن معاویه رفت خوبست داستان عشق یزید دیگری در همین خاندان را بیاوریم و او یزیدبن عبدالملک، خلیفه اموی است که دل در گرو عشق کنیزکی حبابه نام داشت و علیرغم در مصدر قدرت بودن و اختیار حبابه و صدها کنیز چون او را داشتن باز چنان از عشق این کنیزک بی‎تاب بود که از خود هیچ اختیاری نشان نمیداد و بعد از مرگ وی که خود داستان غم انگیزی داشت بیش از چند روزی زنده نماند و بدنبال او از دنیا رفت.

 در اینجا نه فقط داستان عشق و دلدادگی، که سر گذشت خلیفه‎ایست که در اوج قدرت دل به عشق کنیزکی می‎سپارد و قدرت و اقتدار را فدای عشق او میکند ، و چون هر فرد عادی دیگر در عشق او ناله وزاری مینماید و سرانجام هم با مردن او خود تاب ماندن در این دنیا را نمیآورد و بدنبال او رخت به سرای باقی می‎کشد. به راستی کدام خلیفه و صاحب اقتداری را می‎شناسیم که چون یزیدبن عبدالملک اینچنین ذلیل عشق شده باشد و در راه محبوب چون هر آدم عادی دیگر جان بازد؟.

در آن زمان که سلیمان بن عبدالملک عنان خلافت اموی را به دست داشت و یزیدبن عبدالملک ولیعهد او بود در میان رامشگران مدینه کنیزکی ظهور کرد به نام عالیه که هم هنر نوازندگی و خوانندگی را دارا بود و هم زیبایی ای به کمال داشت. یزید بدو دل باخت و او را به هزار دینار طلا خرید. وقتی سلیمان از این امر خبردار شد یزید را به خاطر اسراف در مال سرزنش نمود و او را به سفاهت منسوب داشت. در نتیجه یزید بالاِجبار کنیزک را به صاحبش پس داد.

 امّا چون یزید بعد از سلیمان به خلافت رسید روزی سعده همسرش به او گفت آیا آرزویی در دنیا دارد که انجام نشده باشد. یزید گفت آری، میخواستم عالیه را از آن خود داشته باشم و نشد. سعده اقدام به خریداری عالیه از صاحبش نمود و در یک فرصت مناسب او را به یزید پیشکش کرد. گویند مقام سعده از این پس در نزد یزید بسی ارجمند شد و او اینکار را نکرد مگر برای حفظ مقام و موقعیت خود در دستگاه یزید.

یزید بعد از مالک شدن عالیه او را حبابه نامید و از نزدیکان مخصوص خود نمود،به طوریکه کمتر وقتی را بدون او میگذراند. گرچه این عشق بیشتر اوقات خلیفه را مصروف خود می‎داشت و او را از کار حکومتی وا می‎داشت و همین امر باعث خشم اطرافیان و دیگر وابستگان امویان می‎شد، ولی خلیفه را در اینکار اختیاری نبود و این عشق تا زمان حیات حبابه به همان شدت جریان داشت.

امّا ماجرای مرگ حبابه هم از عجایب است. گویند روزی در باغی که او و خلیفه منزل داشتند و به عیش و نوش مشغول بودند از قضا دانه‎ای انگور (یا انار) به گلوی حبابه پرید و همین باعث مرگ او شد. خلیفه تا سه روز اجازه تدفین جنازۀ او را نمیداد و با جسد او راز و نیاز میکرد. آنگاه که رضایت داد تا او را دفن کنند بر سر مزار او مقیم شد و به ندبه و زاری پرداخت و پنج روز در همین حالت بود تا او هم از دنیا رفت. بدین ترتیب یزید را باید خلیفه‎ای دانست که فدایی عشق شد و بجای اینکه او مالک کنیزش باشد عشق کنیز بر او حکومت میکرد.

10- داستان صًمّه ورَیّا

صُمّه قریشی، که باید او را رمئوی عرب نامید، چون سرگذشت عشق او شباهت زیادی به داستان رومئو و ژولیت معروف دارد، عاشق دیگری از عرب است که روایت عشقی او به ویژه در داستانهای عشقی مربوط به صدر اسلام به وفور آمده است. صُمّه نیز چون بسی دیگر از عشّاق معروف عرب که قبل از این ذکرشان گذشت از اهالی صحرا بود، خصلتی که بدون تردید در روح بر کشیدگانش تأثیر عمیق و همه جانبه ای می‎گذارد. صُمّه متعلق به تیرۀ ثُریّه بود و این طایفه هماره در بین قبایل عرب به طمع ورزی و زیاده طلبی شهره بودند. این خصلت به ویژه در پدر صُمّه و عموی او که پدر معشوقش ریّا باشد نیز به شدّت مصداق داشت و ایندو در زیاده طلبی با یکدیگر رقابت داشتند.که همین امر باعث سرنوشت تلخ عشق صُمّه و ریّا گردید.

 چنانکه در غالب حکایات مربوط به این عاشق ومعشوق بیان شده است از وقتی که صُمّه خود را شناخت از دختران عرب کسی در اطراف او نبود مگر دخترعمویش ریّا.بنابراین طبیعی مینمود که طوق عشق او را به گردن اندازد و در بزرگی برای تزویج با او از عمویش خواستگاریش نماید. عموی طمّاع که گویی منتظر چنین فرصتی بود قبول این خواستگاری را منوط به پرداخت مهریه‎ای سنگین برای ریّا نمود. یک روایت به ما میگوید که پدر صُمّه از قبول پرداخت این مهریه سنگین امتناع کرد و لذا عاشق بیچاره برای حل مشکل خود به دیگر خویشان و هم طایفه‎ای‎هایش روی آورد که آنها هم مهریه معهود را برایش فراهم کردند، امّا روایت دیگر میگوید پدر صُمّه خود این مهر گران را پرداخت.

 به هرحال ظواهر امر نشان میدهند که داستان باید خاتمه می یافت و صُمّه و ریا به اتفاق هم زندگی عادی ای را پشت سر میگذاشتند. لیکن چنین نشد، یعنی وقتی مهریه را نزد پدر دختر بردند اواز خِسّتی که داشت از بعضی اقلام آن ایراد گرفت و خواستار تعویضشان شد. پدر صُمّه به شدت از اینکار امتناع کرد و خلاصه کار به جایی رسید که صمّه دلشکسته و سرخورده و مأیوس از عشق ریّا ناچار از قبیله خود مفارقت کرد و برای مدتی به سر حدات رفت تا این عشق آتشین را فراموش کند. امّا همانگونه که انتظار میرفت چنین چیزی مقدور نشد و صُمّه پس از مدتی ناچار به نزد قبیلهاش بازگشت، امّا در آنجا چه دید؟

دید که عمویش ریّا را به همسری مردی کوتاه قد و زشت رو موسوم به "عامربن بُشر " در آورده و این بیش از بیش آتش به جان عاشق دلسوخته زد. از این پس خبر چندانی از صُمّه در روایات نداریم. جز اینکه در مقطعی از زمان و برای تسکین آلامش تن به ازدواج با دختری به نام «جُبَیره بنت وحش »داد، امّا این هم نتوانست تسکینش بدهد و لذا پس از مدتی عزیمت سفر شام کرد. گفته شده که در این ایام چنانکه از اشعار بازمانده از او بر میآید صُمّه غالباً تنها می نشست و گریه میکرد و با خود به گفتگو می‎پرداخت.

امّا اینکه آیا بعداً صُمّه هرگز محبوبش را دید یا به او شرح ایّام فراقش را داد ما چیزی نمی‎دانیم. صاحب الاغانی فقط ذکر می‎کند که صُمّه بقیه عمر را در حزن و اندوه بسر برد، ضمن این که تنها آرزویش این بود محبوبش و دختر عمش ریا را یک‎بار دیگر ببیند و شعرش را به همراه عشقش به او عرضه دارد.ودر همین آرزو بود که جان به جان آفرین تسلیم کرد،در حالیکه خوانندگان و نوازندگان عرب با اشعارش و نیز وصف آلام و شِکوه‎هایش در آثارشان نام او و معشوقش را جاویدان ساختند.

 


صفحه بعد                         صفحه اصلی                       صفحه قبل