بازمانده ازقرن اول هجری

دکترعلی اکبرخانمحمّدی

 

 

گرایش اعراب به داستان‎های عشقی سابقه‎ای دیرپا دارد، چنانکه  برخی از آنان باز میگردد به دوران قبل از اسلام، حقیقت این است که گرچه اسلام در زمینه‎های عبادی و سیاسی تغییرات عمده‎ای در روش و منش اعراب شبه جزیره عربستان ایجاد کرد، ولی هرگز نخواست که این روحیه داستان پردازی را از ایشان بگیرد و لذا شاهد هستیم بیشتر این داستانها در همان اوان اسلام و در طی قرن اوّل هجری یا اتفاق افتاده، یا تدوین شدهاند.

 از طرفی فراموش نکنیم که عشق در نزد اعراب آن زمان با آنچه ما امروز از آن می‎فهمیم تفاوت داشته. به عبارت دیگر اعراب به نوعی عشق در بین زن و مرد قایل بودند که تماس جسمانی در آن مطلقاً جایی نداشت و عاشق تنها به یاد معشوق و تصویر معشوق که در ذهن داشته یا دیگران برای او توصیف نموده بودند عشق می‎ورزیده و احیاناً برای او شعر می‎سروده. این چیزی است که در بین اهل نظر و عرفا به «عشق افلاطونی» معروف است.

از آن گذشته فرهنگ عربی که تمایل به خوشگذرانی و لذت بردن از مواهب این جهانی داشت، به ویژه بعد از سپری شدن دوران خلفای راشدین یکبار دیگر سر بر می‎آورد و مجالی به این داستان پردازی‎ها و بیش از آنان میدهد. به قول نویسنده نام‎دار مسلمان "احمد امین" در دایرة المعارف مشهور اسلامیش:

"...... بلکه کثیری از جوانان بنی امیه و برخی جوانان بنی هاشم، چون زمان جاهلیت در عیش و تنّعم زندگی میکردند و گویی اسلام تغییری در روش زندگی آنان نداده بود، عمده کارهای ایشان شراب‎خواری و شکار و غزل‎خوانی برای زنان بود، چنانکه یزید بن معاویه و مصاحبین او در این شمار بودند ......."

طبیعی است که پیام دیگر این داستان‎سرائی‎ها مبارزه با زهد خشکی بود که در ان زمان گریبانگیر بعضی افراد شده بود و به واسطه دینداری اعراض از دنیا و تحریم خوشی‎ها و خلاصه سختگیری از این باب را توصیه میکردند. تا آنجا که نگارنده می‎داند عقیده اکثریت متشّرعین راستین بر این بوده است که این دین حنیف بر بشر فرو فرستاده شد تا اسباب سعادت او باشد، نه شقاوت او. عواطف را را تلطیف نماید، نه اینکه آنان را مسدود نماید.و بشر را از حلاوت حیات و پاسداری از زیبایی و محبت برخوردار نماید.

باری، یکی از نمونه‎های بارز این گشایش در قرن اوّل اسلامی را باید داستانهای عشقی ساخته و پرداخته این دوران دانست که عموماً منشاء تاریخی داشته و قهرمانان آنان، حداقل یک طرف،و آن مردان عاشق،حیات تاریخی داشتهاندودواوینی ازایشان دردست است. این داستانها اعم از آنان که جنبه داستانی داشتهاند، یا آنان که صراحت تاریخی،دراین نوشته و به نظر نگارنده تعدادشان به قریب بیست داستان میرسد،که به ویژه این زیاد بودن ماجراهای عشقی درآن عصر حکایت از افزونی آزادی عمل نزد مسلمانان آن دوران و نسبت به این قبیل ماجراها دارد. در عین حال محل وقوع اکثریت قریب به اتفاق این داستانها منطقه حجاز و سرزمین شبه جزیره عربستان بوده که این نیزپیام مضاعفی است بر آزاد گذاشتن عواطف نزد مسلمانان اوّلیه به قراری که گذشت.

امّا به زودی رواج این داستانها و روایات از منطقه  محدود عربستان تجاوز و به ملل تحت سلطه و یا خواستار دیانت اسلام، چون ایران رسید و از همان اوان شاهد هستیم چگونه در شعر و ادب ما رسوخ کرده و تلمیحات و استعارات ارزنده از خود باقی گذاشته‎اند.

نگارنده در این نوشته علاوه بر منابع تاریخی و ادبی قابل اعتماد در ادبیات عرب چون کتاب گرانقدر "الاغانی" از ابوالفرج اصفهانی و "عقد الفرید" ابن عبدر به و "والشعرو الشعرای" ابن قتیبه از منابع جدید در این زبان چون کتاب "معاشیق العرب" تدوین شده در دوران‎های اخیر و بالاخص یکی از بهترین و متأخرترین آنان یعنی کتاب " الحب فی صدر الاسلام" از دکتر اقبال برکة، نویسنده نامدار مصری نیز استفاده نموده که کتاب اخیر در جزو یک سلسله از کتاب‎ها با عنوان "مکتبه الاسره" (نشر خانواده) به سال 1999 در مصر به چاپ رسیده.

                                                                   ******************

تا آنجا که منابع بازمانده به ما میگویند،چنانکه گذشت، بیشتری از این مردان عاشق پیشه و البته به ندرت معشوقگان، شاعر بوده اند و صاحب اشعار و دیوان. لازم به ذکر است شیوه شعری که عرب معشوق خود را در آن وصف میکند یا با او گفتگویی خیالی انجام میدهد و غیر آن، در ادبیات آن زبان تغزّل نامیده میشود. استاد ما مرحوم دکتر محمّد محمّدی، در کتاب "آداب اللغة العربیه و تاریخها" به درستی یادآوری مینماید:

"غزل‎سرایی در جاهلیّت عرب موضوع مستقلّی شمرده نمی‎شد که شاعر به طور خاص بدان التفات نماید. بلکه تنها وسیله‎ای محسوب می‎شد برای پرداختن به اغراض اصلی شعر ؛چون مدح، مرثیه، هجا و غیر آنان، آنچه از غزل در شعر جاهلی ارائه می‎شد گونه‎ای وصف محسوب می‎گردید، چرا که در آن زمان مسئله عشق در نزد اعراب امری مادی تلقی می‎شد و از آنچه به عنوان عشق اظهار می‎داشتند جز همان معنای مرسوم که از ظاهر کلمه فهمیده میشود نمیدانستند.

لیکن در دوران اسلامی نوع دیگری از این غزل‎سرائی‎ها باب شد که بر عکس مورد پیشین موضوع مستقلّی برای شعر می‎گردید. لذا در این ایّام دو نوع تغزّل میتوان قایل شد، یکی غزل عفیف بدوی یا چنانکه مصطلح شده غزل «عَذری» و دیگر غزل شَهوی«حضری»،یاغزل«اباحتی».و امّا عنوان غزل عَذری که مورد اشاره قرار گرفت در صحاری حجاز و بویژه نزد بنی عَذره و خزاعه زاده شد و گفتهاند این نبود مگر به واسطه زیبایی زنانشان و ضعف قلب جوانانشان که این هر دو باعث گردیدند حوادث عشقی متعدد و در عین حال عفیفانه‎ای در بین آنها به وجود آید و بعداً به دیگر قبایل عرب هم تسّری نماید. عشقی فاغ از مسایل شهوی و به اصطلاح «عشق افلاطونی» که باید گفت غالباً تمثیل عشق واقعی پنداشتهاند

 ومنظور از غزل اباحتی آن‎چیزی بود که از همان اوان در مکّه و مدینه و بین فرزندان مهاجرین و انصار، خاندان بنی هاشم و بقایای صحابه شکل گرفت و دلیل آن ثروت‎های افسانه ای بود که فاتحین اوّلیه در فتوحاتشان به دست آورده و برای بازماندگانشان باقی گذاشته بودند. به محض انتقال خلاف به شام که محل امپراطوری‎های پیشین و محیط مستعد لهو و لعب داشت شاهد هستیم که در دستگاه کسانی چون معاویه و فرزندش یزید این قبیل عشق ورزی‎ها و خوشگذرانی‎ها، اعم از مباح و غیر مباح، پدیدار میشود و در حاشیه آن اموری چون خوانندگی و نوازندگی و غیرآن هم رونق مییابد و حتّی بعضی از خلفا خود در این مضامین شعر میسرایند و تغزّل مینمایند که نمونه‎های آن موجود است.

از جمله شاعران غزل‎های عَذری که در عربی بدانان مثل زده میشود اشعار «عروه بن حَزام» و «جمیل بن معمر» و قیس و مجنون و امثال ایشان هستند که باید افزود مطلقاً از عشق مادی برکنار و عنصر عشق را به واسطه لطافتی که داشت بر سخنانشان می‎افزودند و بدان واسطه حدیث نفس می‎کردند و آلام و مصایب یا سعادت و خوشیهای خود را بازگو مینمودند. در حالیکه متقابلاً در غزل اباحتی که از آن نمونه است اشعار عًمربن ربیعه و آنچه به یزید و دیگران منسوب است تنها سرودن برای عشق ظاهری و لذّات آنی،به طوری که برای همگان مفهوم باشد، منظور است تا جائیکه شهوات را پر عاطفه مقدّم داشته و لذت بردن را مقدم  بر همه چیز می‎پنداشتند ......"

از جانب دیگر، استادی دیگر در این طریق یعنی استادعرب دکتر محمد عبدالقادر در کتابش با عنوان " در اسات فی ادب و نصوص العصر الأموی" آورده است که:

"..غزل و خوانندگی در این دوران (قرن اوّل اسلامی) فرق کلی با غزل در عصر جاهلی داشت و آکنده از ابراز علاقه و گفتگو با زنان بود. البته نه فقط از زیبایی که از عواطف و کمالات ایشان هم سخن میرفت. شعر شاعران این عصر نشان میداد که به عشق حقیقی میان زن و مرد قایل و مشابه شعر دوران جاهلی نبود که تصنّعی و تقلیدی مینمود. انچه به این مطلب قابل افزودن است اینکه زنان نیز گهگاه در این مجالس و در غزل‎خوانی مشارکت می‎جستند و اِبایی نداشتند از اینکه در چنین مجالس حضور به هم رسانند و یا احیاناً مردان شاعر به نام ایشان تغزّل نمایند. به همان نسبت اشراف عرب و بعضی خلفا و بازماندگان صحابه بیمی نداشتند که در این مجالس سرود غنایی خوانان شرکت جسته و اظهار نظر نمایند ......" (در اسات چاپ مصر 1975ص 192)

حال که سخن به اینجارسیدخوبست نظری هم داشته باشیم به عناصر واسباب این داستانها،یابه قول منتقدین وداستان نویسان موتیفهای این داستانها.ازبین آنهمه،نگارنده به علت ضیق مجال این نوشته مایل است تنها به چندمورداشاره نماید.اولین عامل نحوه آشنایی این عاشقان ومعشوقان است که غالبا به دلیل هم قبیلگی ،دیداراتفاقی،نسبت فامیلی داشتن وخلاصه به طورگذری دیدارکردن،یاآشنایی درمحافل شعرخوانی وامثال آنان است که بدیهی است هرچه این نظراوّلهابدیعتروجاذبترباشندکشش داستان بیشتروسیروقایع آن دلنشین تراست

  مطلب دیگروضع خانوادگی طرفین است که غالباًازدوطیف فقیروغنی،یاحداکثردرآن مقطع عموما جانب عاشق ازثروت کافی برای همسری بامعشوق بی بهره است.گاه این اختلاف به گونه ایست که اعجاب آورمی نماید.مثل اینکه معشوق دخترخلیفه یاحتی همسراوست!به قراری که خواهیم دید

  عوامل بازدارنده ازوصال عاشق ومعشوق،گرچه این معنی باآنچه مادراین عصرازآن می فهمیم متفاوت بودنیزمتنوّع ومی تواننددرخورتوجه باشند.به هرحال علاوه برفاصله طبقاتی که ذکرش گذشت تعصبّات قبیله ای،اصرارپدرومادردختربرحفظ آبرووبدنام نشدن او به واسطه ذکرنامش دراشعاروبرسرزبانها،ماجراهای همسرشرعی دختروبسی ماجراهای دیگرازاین قبیل شمرده می شوند.

  بالطبع فرازهای داستانی یاهمان آنتریکهانیزدراین قبیل داستانهاجایگاه خاص خودرادارند.مثل اولین دیداربین عاشق ومعشوق که نقش بسیاراساسی درماجراهای بعدی داشته،صحنه وداع آن دوکه به هردلیل وقوع می یابد،مُردن یکی وزاری آن دیگری براو،رسیدن یکی برسرقبردیگری ونوحه وزاری  که درآنجامی نماید،ودرمجموع بسیاری ازاین ابداعات ،که درداستانهایی که بعدازاین می آیند،تعدادشان کم نیست.

  درهرصورت تردیدی دراین حقیقت نیست که جنبه های داستانی این روایات برجنبه های تاریخی وحقیقی آنان می چربدوهمین رمزماندگاری ودهان به دهان گردیدن آنهابوده.خصوصیّت داستانی آنان ایجاب می کرده که رنگ تندتری به حوادث ووقایع آنهازده شودوروی قسمتهای جذابترآنان به شرحی که گذشت تاکیدبیشتری گردد.استادفقیدما دکترلطفعلی صورتگردرکتاب منظومه های غنایی ایران به درستی یادآوری می نمایندکه:..درداستانهای عشقی دلبستگیهاپرهیجان تروافروخته تراست.دراین داستانهاتوجه به حوادث که خواستگاران درپیش رودارند،وکارهای شگفت انگیزکه بایدبرای به دست آوردن دلبندخویش انجام دهندسهم بزرگی دارد.ارطرف دیگردراین داستانهاحوادث ووقایعی که مربوط به سایراقوام است رخنه پیداکرده وسِحرپریزادان وعوامل غیرطبیعی برای سرگرم نگهداشتن خوانندگان درآن واردشده است

..این داستانها گاهی بسیار مفصّل و پر از شرح جزئیّات مجالس و قیافه و قد و بالای دلبندان و وصف مناظر طبیعی و نظایر آنست که در منظومه‎های عشقی عرب به وفور به چشم می‎خورد.و گاهی کوتاه‎تر و بدون توجه به جزئیّات و تنها متوجه واقعه اصلی داستان است که با استادی و هنرمندی مخصوص بازگو یا به رشته نظم در آمده است ......."

                                                                              (منظومه‎های غنایی ایران. دکتر لطفعلی صورتگر ص 7 و 8)                

 

 

واینک آنچه ازاین داستانهاکه به نظرراقم این سطوررسیده:

       1- داستان عُروه و عَفراء

  عروة بن حَزام بن مالک عذری (از قبیله عذر) از شعراء و عشاق معروف بنی عذره است که اسلام را درک کرد و حوالی سال 30 هجری در گذشت. بدین جهت او را اوّلین عاشقی دانستهاند که در صدر اسلام به درد عشق و دوری از معشوق مرده است.و امّا عَفراء دختر هصربن مالک، عموی عروه بود. عروه به واسطه اینکه از خانواده فقیری بود در خانه عمویش، پدر عفراء بزرگ شد و به علت همجواری از همان اوان کودکی محبّت دختر عمو و پسر عمو در دلشان جای گرفت. چون عروه به سن بلوغ رسید از عمویش تقاضا نمود که عفراء را بدو دهد. پدر عفراء به این درخواست روی خوش نشان داد به شرط آنکه مهر او را زیاد بدهد و عروه چنین مالی نداشت.

لذا به توصیه پسر برادرش عزم سفر شام کرد تا ازاین راه ثروتی کسب کند. پس از زمانی از سفر برگشت و مالی افزون از آنچه عمویش خواسته بود با خود آورد. امّا افسوس که در غیبت او عفراء را به پسر عموی دیگرش "اناله بن سعید" عقد بسته بودند و آن دو محل را ترک نموده و به شام که محل اقامت شوهرش بود رفته بود.

نالههای عروه راه بجایی نبرد و کار او به بیماری و جنون کشید و کم کم چنان لاغر شد که لاغری او در عرب ضرب‎المثل گردید. چنانکه دربارۀ همهٌ عشّاق صادق است طول مسافت و گذشت زمان آتش عشق را در قلب عروه و عفراء خاموش نکرد و ضعف و مریضی عروه باعث شد تا او را به بلقاء در شام بردند که عفراء با شوهرش در آنجا زندگی میکرد. دیدار عفراء باعث بهبود حال او گردید و چون پسر عمویش، شوهر عفراء به وجود او در شام پی برد به اصرار او را بخانه خود برد، لیکن مراقب آندو بود تا ببیند چه مینمایند. عروه برای آگاهی معشوق از حضورش درآنجا دست به حیله عجیبی زد و آن اینکه انگشترش را در ظرف شیری انداخت و توسط خادمی برای عفراء فرستاد. چنین بود که عفراء از وجود عاشقش در شام و در خانه خود خبر یافت.

بهمین ترتیب تبادلات دیگر بین عاشق و معشوق جریان داشت و علیرغم تحریم و حجاب کامل و نگهبانان از وجود یکدیگر بی خبر نبودند. ولی اینهمه جز اینکه آتش عشق عروه را تیزتر نماید اثری نداشت. تا اینکه سرانجام شرم از پسرعمو و مهمان نوازی او و شدت بیماری و یاس باعث شدند که عروه یکبار دیگر سر به بیابان بگذارد و در راه بازگشت به قبیلهاش بیمار شد. بطوریکه هیچ طبیبی از عهده معالجه او بر نیامد و سرانجام قبل از اینکه به قبیله‎اش برسد در "وادی القراء" در گذشت، یا بروایتی در قبیله خود بدورد حیات گفت. گویند در دم مرک دائم اسم عفراء را بر زبان می‎آورد تا اینکه مرگ او را دریافت.

وقتی خبر مردن او در شام به عفراء رسید بر او زاری زیاد کرد و از خوردن و نوشیدن طعام و شراب دست کشید تا شوهرش به او اجازه داد به دیدن قبر عروه رود. چون چنین اجازه‎ای یافت بر سر آرامگاه عروه رفت و آنقدر در آنجا گریست که همان جا از دنیا رفت و در کنار قبر عاشقش او را دفن کردند.آنگاه داستان پردازان داستانهایی از عشق و مرگ آندو سرودند که از آن جمله از قبر آن دو درختانی روئید که هیچ شباهتی به درختان جزیرة العرب نداشتند و بعداً به یکدیگر پیوستند.

عروه یکی از شاعران نازک خیال و شیرین بیان ادب عرب است و مخصوصاً قصیده نونیه او بسیار لطیف و رقّت انگیز است. از این قصیده که تقریباً شرح حال اوست دانسته میشود که علت ندادن عفراء به او فقرش بوده است. قابل ذکر است که گفتهاند عفراء نیز شاعره‎ای قابل و در مرثیه عروه اشعار رقت انگیزی سرود، از جمله قصیده‎ای که در شنیدن خبر مرگ عروه سروده با این مطلع:

                الا یا ایّها الراکب المحشون و یحکم                  بحق نعیتم عروة بن حزام .....

یعنی ای کاروانی که با شتاب از اینجا می‎گذری، آیا این خبری که راجع به عروة بن خرام آورده‎ای راست است؟!

         2-داستان مجنون و لیلی

این مجنون، قیس عامری، نامش قیس بن ملوح بود و آنچه مسلم است در عصر اموی حیات داشته و حیات او مصادف بوده با عصر مروان بن حکم که وفات این خلیفه را در سال 65 هجری ذکر کرده‎اند. این دوره زمانی بود که به اعتراف تاریخ ادبیات نویسان عرب غزل شکوفا شد و اسامی پاره‎ای از شاعران در این نوع ادبی خوش درخشید و به موازات آن چندین شیوه تغزلی پایه‎گذاری شد که بویژه همان غزل عذری یا بدوی و غزل حضری یا اباحتی بود که قبل از این ذکرشان گذشت.

در منابع عرب گاه مجنون را بصورت مضاف به لیلی ذکر کرده‎اند و این نیست مگر به خاطر مُشتبه نشدن این مجنون با مجانین دیگر عرب. در میان مولفان متقّدم ابوالفرج اصفهانی، صاحب کتاب الاغانی، همینطور ابن ندیم در الفهرست شاید بیش از دیگران به موضوع عشق لیلی و مجنون توجه نشان دادهاند و روایتهایی مربوط به هویت مجنون، معشوق او لیلی و اخبار آنان را از قول راویان در نوشتههای خود جمع آوری وآورده اندو در هر موضوع مربوط به داستانهای عشقی به اشعار مجنون استناد نمودهاند. قدر مسلم طبق روایات این کتب نام او قیس بن ملوح بن مزاحم و معروف به مجنون عامری یا مجنون بنی عامر بوده است. دلیل اینکه نام صحیح او قیس بوده شعرروایت شده ازمعشوق او لیلی است بدین قرار:

                  الالیت شعری و الخطوب کثیرةً         متی رحیل قیس مستقلً فراجع        

                                                                   (به نقل از الاغانی، ابوالفرج اصفهانی، چاپ بیروت، ج 3 ص 59)

با مراجعه به مقدمه دیوان چاپ شده این قیس (شرح دکتر یوسف فرحات، دارالکتب عربی، 1992 میلادی) دانسته میشود که روایات زیادی وجود این مجنون را اثبات میکنند و در مقابل بعضی هم وجود او را نفی و داستان او را محصول روایات و قصص قصه پردازان میدانند. به هرحال تواتر روایات در صحّت وجود او بیشتر است و چون مجانین دیگری در عرب یافت میشدند این توهّم پیش آمده. قابل ذکر است که در مراجع عرب از مجانین متعدد یاد شده و این به واسطه تعداد عشاق در عرب که همگی میتوانسته اند مجنون شده باشند عجیب نیست. مضافاً به اینکه زنان متعددی هم به اسم لیلی شناخته میشدند، چنانکه ابن ندیم در الفهرست قریب شصت تن از معاشیق معروف عرب را ذکر میکند که تعدادی همین نام مجنون یا لیلی داشتهاند. در الاغانی ذکر شده است که:

"..اصمعی از یکی اعراب بنی عامر پرسید که مجنون را چگونه دیدی، گفت از کدام مجنون سؤال می‎کنی؟ گفت از آنکه در وصف لیلی سروده است. اعرابی گفت همه مجانین ما بیاد لیلی شعر سروده‎اند..! " حداقلش این است که ما مجنون دیگری بنام قیس می‎شناسیم که عاشق ِلبنی نام معشوقش بوده و داستانش بعد از این میآید.

بهرحال این مجنون، قیس بن ملوح بن مزاحم بن ربیعه است که عاشق لیلی دختر مهدی بن سعدی از بنی ربیعه گردید. این دو که بنا به روایت دختر عمو و پسر عمو بودند از کودکی در دامنه‎های کوه "توباد" چوپانی میکردند و با هم مأنوس شدند و بهمین ترتیب بزرگ شدند و داستان عشق آنها علنی گردید.

نظر به اینکه رفت و آمد مجنون به جایگاه لیلی و دیدار از او فزونی گرفت و به همین ترتیب مجنون شروع به شعر سرودن در وصف لیلی نمود، لذا عشق آنها بر سرزبانها افتاد و اقوام لیلی که از این عشق و اشعار او مطلع شدند مجنون را از دیدن لیلی منع کردند و این از عادات عرب بود که چون داستان عشق دخترشان بر سرزبانها می افتاد برای اینکه ثابت کنند آنان پاکدامن هستند و از هر عیب مبرا دخترانشان را از دیدار عاشقان منع میکردند و آنرا نوعی ننگ می‎پنداشتند. قیس از این اقدام بستگان لیلی محزون شد و بر عشقش نسبت به لیلی اصرار ورزید که نتیجه ای جز حرمان و فراق برای او نداشت.

ازجانبی این راهم می دانیم که لیلی اززیبایی چندانی برخوردارنبوده.چنانکه شاعروعارف بزرگ مامولانادردوبیت شعرواقعه ملاقات اوباخلیفه اموی رابیان داشته وبراین حقیقت انگشت می گذاردکه:

              گفت لیلی راخلیفه کان تویی                             کزتومجنون شدپریشان وغُوی

              ازدگرخوبان توافزون نیستی                                گفت روروچون تومجنون نیستی   (مثنوی)

 باری،اهل قبیله مجنون از این وضع به تنگ آمدند و او را بر این عشق بیهوده سرزنش و از باب نصیحت زن دیگری را به او پیشنهاد نمودند.سرانجام به واسطه تردد مجنون نزد قبیله لیلی پدر لیلی به امیر قبایل شکایت برد و او خون مجنون را در صورت تکرار دیدارهایش هدر اعلام کرد. در نهایت کار به جایی رسید که اهل قبیله لیلی ناچار به کوچ از آن منطقه به منطقه دیگری شدند.

بعد ازگذراز ماجراهایی که از ذکر جزئیات آن به واسطه بازگو شدن در منظومه زیبای لیلی ومجنون نظامی گنجوی زائداست تنها همینقدر اشاره میکنیم که بزودی داستان این عشق رواج تمام یافت و اشعار مجنون در وصف لیلی بر سر زبانها افتاد. در همین زمان شخصی از قبیله بنی ثقیف بنام "ورد بن محمد" به خواستگاری لیلی آمد و از آن‎طرف گفته شده مجنون هم به خواستگاری او اقدام کرد. روایت بما میگوید خانواده لیلی او را گفتند که ما به تو اختیار می‎دهیم یکی از ایندو را انتخاب کنی، ولی بدان که اگر غیر ورد را انتخاب کنی داستان عشق تو و مجنون در همه جا زبانزدخواهدشد!. بنابراین لیلی ورد را انتخاب کرد و بدون اینکه دلخواهش باشد با او ازدواج کرد.

چون خبر این ازدواج به قیس رسید بسیار محزون گردید و عقل او بکلی زایل شد، آنگاه سر به بیابان نهاد و از مردم کناره گرفت و به حیوانات صحرا دلخوش گردید. پس از مدتی اهل قبیلهاش به جستجوی او بر آمدند و نشان او را نیافتند تا اینکه سرانجام در بیابان سنگلاخی او را مرده یافتند. جسد وی را به قبیله آوردند، غسل دادند و دفنش کردند .این داستان حوالی سال 65 هـ .ق اتفاق افتاده.

3- داستان قیس و لَبنی

  قیس بن ذریح نیز یکی از شعرای شیرین سخن عرب است. داستان عشق او با لبنی، دختر حباب کعبی یکی از داستانهای تأثرانگیز و در عین حال جذاب ادب عربی است. بعضی به واسطه نامش که قیس بوده او را با قیس مجنون سابق الذکر اشتباه نمودهاند و چه بسا این دو داستان را خلط نمودهاند.و این در حالی است که در شخصّیت مجنون عامری چنانکه گذشت تردیدهایی هست، لیکن راجع به این قیس بن ذریح روایت تاریخی داریم.

قیس نیز چون بسی عشّاق دیگر از بنی عذره بود. قبیله او در اطراف مدینه زندگی میکردند و به روایتی برادر رضایی امام حسین (ع) بوده. داستان عشق او به لبنی از این‎قراراست که در روزی گرم در صحرا میرفت، گرفتار تشنگی شد، نزدیک خیمه‎ای رفت و طلب آب کرد. از ان خیمه دختر جوان بلند بالایی خارج شد که نامش لبنی بنت حباب بود. او به قیس آب داد و چون او را عازم رفتن دید دعوتش کرد که به داخل خیمه رود و استراحت کند. قیس دعوت او را پذیرفت، در حالیکه مجذوب آن دختر شده بود، حکایت به ما میگوید که پدر دختر، یعنی حباب پس از ساعتی بیامد و چون دانست مهمانی دارد به رسم عرب درون خیمه رفت و بدو خوش آمد گفت و یک روز تمام او را نزد خودشان نگه داشت.

چون قیس به قبیلهاش برگشت شروع به غزل‎سرایی در عشق لبنی نمود و چون ملاقات دیگری با لبنی دست داد عشق خود را ابراز داشت و دانست که لبنی هم بدو بی‎میل نیست. لیکن پدر و مادر قیس که یکی از دختر عموهایش را برای او نامزد کرده بودند از قبول درخواست قیس برای ازدواج با لبنی استنکاف نمودند. قیس به ناچار پیش برادر رضائیش حسین بن علی (ع) رفت و او لبنی را برای قیس خواستگاری نمود که کعب با امتنان پذیرفت. امّا برای رضایت گرفتن از پدر قیس تمهیدی اندیشید و با پای برهنه به دیدار او رفت که این امر باعث میشود پدر قیس علیرغم مخالفتی که داشت به این ازدواج رضایت میدهد و قیس و لبنی به زوجیّت یکدیگر در میآیند. به روایت جلال الدین سیوطی مفسّر،مورّخ ودانشمند معروف مسلمان حتّی امام حسین (ع) مهر لبنی را از مال خود می‎پردازد.

امّا گویی روزگار نمی‎خواست که آندو مسیر عادی زندگی را طی کنند. پس از مدتی دانسته شد که لبنی قادر به آوردن اولاد نیست و لذا پدر قیس برای حفظ کیان خانواده از قیس خواست او را طلاق گوید و همسر دیگری اختیار کند. پدرش حتّی سوگند خورد مادام که لبنی در خانه قیس است به زیر سقف نیاید و به این ترتیب در روزهای گرم تابستان در آفتاب میماند و قیس هر روز به ناچار عبای خود را بر سر اونگه می‎داشت تا در سایه باشد. از آنجا که قیس پدر و مادرش را بسیار دوست می‎داشت سرانجام مجبور به طلاق لبنی گردید و از این کار در تمام عمر پشیمان بود و بهمین مناسبت اشعار سوزناکی سرود.

 قیس به زودی بیمار شد و شعورش مختل گردید. مداوا درباره او چاره ساز نگردید و همچنان شیفته وار می‎گشت. روایات به ما میگویند که اهل قبیلهاش حتّی پیشنهاد همسر دیگری بنام "فزاری" را به او مینمایند، لیکن قیس همواره نام لبنی را بر زبان داشت و خواهان بازگشت بسوی او بود و اشعار غم انگیز در این باب می‎سرود. داغ هجران و اینکه لبنی او را متهّم به خیانت کرده بود این بار قیس را بیشتر شیفته کرد و بطور علنی اشعاری در توصیف عشق لبنی سرود که در همه جا شایع گردید. در نتیجه پدر لبنی به معاویه، خلیفه وقت، شکایت برد که قیس با اشعار خود دخترم را رسوا مینماید و لذا معاویه خون قیس را مباح کرد.بدین معنی که به مروان بن حکم که از جانب او حاکم مدینه بود نوشت که اگر قیس بار دیگر به ملاقات لبنی رفت خونش هدر است. لبنی که این را می‎شنود برای نجانت قیس و به توصیه امیر مدینه به شخصی بنام خالد بن حَلزه غطفانی شوهر میکند. در عروسی آنها اشعاری مبنی بر ناکامی قیس و کامیابی خالد خوانده میشود که قیس خود این‎ها را در شعرش آورده است.

اصفهانی در کتاب "الاغانی" روایت میکند که خوانندگان اشعار قیس را در مجالس میخواندند و بدین واسطه مشهور شد. یکبار قیس شنید که لبنی به حج رفته است. او نیز بار سفر حج بست و در آنجا موفق به دیدار لبنی شد. پس از ادای فریضه قیس به سختی بیمار شد و مردم بیشماری به عیادت او رفتند. لیکن لبنی در بین آنها نبود و قیس از نیامدن او در قصیده‎ای شکایت میکند. وجود اشعار و ملاقات‎هایی که بین قیس و لبنی در میگرفت عاقبت منجر به این شد که شوهر لبنی او را طلاق گوید و علت را چنین نوشته‎اند که «ابن عتیق» از بزرگان مدینه امام حسن (ع) و امام حسین (ع) را به بهانه‎ای نزد شوهر لبنی برد و در همان زمان به واسطه حضورآن دوامام همام خواهان طلاق لبنی شد. شوهر سرانجام طلاق را پذیرفت و قیس و لبنی بار دیگر امیدوار شدند که به یکدیگر برسند.

امّا از بخت بد هنوز دوران عُدّه لبنی به سر نیامده بود که از دنیا رفت. قیس که این خبر را شنید بسیار گریست، به سر قبر لبنی رفت و اشعار بسی سوزناک سرود و آنقدر در آنجا زاری و ندبه کرد تا سرانجام همانجا درگذشت و در جوار لبنی به خاکش سپردند.داستان عشق قیس و لبنی از آن پس زبانزد شاعران و راویان عرب گردید و کمتر شاعری را می‎شناسیم که این واقعه را در شعرش بازگو نکرده باشد. از اشعار قیس بر فوت لبنی این دو بیت را برای نمونه می آوریم که گفته است:

                      ماتَت لبنی، فموت‎ها موتی       هَل تنفعین حِسرتی علی الفوت

                      وَ سوف ابکی بکاء مکئب                         قضی حیاةِ وجدا عَلی موت

یعنی لبنی مرد و مردن او مردن من است، آیا حسرت من بر فوت او دردی را دوا میکند.باید بگریم گریه کردنی سخت تا اینکه زندگیم بسر آید و او را در مردن بیابم.

4-داستان مردعاشق پیشه 

در ادبیات عرب همانگونه که معاشیق حضوردارند، یعنی زنانی که بطور عموم مورد تمثیل ازباب عشق شاعران قرار میگرفتند،زنانی بااسامی چون سلمی، سعاد، اسماء، سعدی و دیگران[که از جمله دراین بیت شیخ سعدی نام سه تن از ایشان به طورنوعی آمده:

                  از خیمه تا سعدی بشد، وز حجره تا سلمی بشد         

                                                                              وز حجله تالیلی بشد، گویی بشدجانم ز تن]

در مقابل مردان عاشق پیشه‎ای هم بودند که نام معشوق خاصی برای آنها ذکر نشده است. از جمله استادمرحوم مادکترعبدالرحمن فرامرزی درکتاب «داستان دوستان» نام یکی از آنها و شرح احوالش را به اختصار آورده که مربوط میشود به زمان خلیفه دوّم، عمربن خطاب. این خلاصه ایست از داستان او:

   در زمان عمربن خطاب در مدینه جوانی زیبا بود به نام« نصربن حجاج» که زنان مدینه از برای او تغزّل میکردند! و او پسر حجاج بن علاّطه بود. عمر او را طلب کرد و چون زیبایی و فریبندگی ظاهر او را بدید دستور داد که از مدینه بیرون رود!. آنگاه آن جوان به بصره رفت. در آنجا روابطی با خضراء زن مجاشع، حاکم بصره از جانب ابوموسی اشعری (حاکم آن حدود) بهم زد و همین باعث شد از بصره نیز رانده شود و به ناچار به ایران آمد و در خانه یکی از دهاقین آن سامان مسکن گزید. پس از چندی دانسته شد که زن صاحب‎خانه (دهقانه) خودعشقی به او پیدا کرده و بنابراین از آن محل نیز بیرون آمد.....

این داستانی است که ابن سبُکی در کتاب «طبقات» خود حکایت کرده والبته آن را نا تمام گذاشته، بطوریکه معلوم نیست آیا این جوان به مدینه بازگشت یا به نقطه دیگری رفت، شاید دلیل سکوت سبکی این بوده که سرانجام عمر اجازه داده بود این مرد عاشق پیشه به مدینه الاسلام بازگردد و دیگر خبری از ماجراهای او نیامده (ص207 به بعدداستان دوستان)

 


صفحه بعد                                       صفحه اصلی